آیا داستان خسرو و شیرین واقعی است؟

آیا داستان خسرو و شیرین واقعی است؟
آیا داستان خسرو و شیرین واقعی است؟

صفحه‌هایی برای ویرایشگرانی که از سامانه خارج شدند بیشتر بدانید


بازدید محتوا


همکاری


ابزارها


نسخه‌برداری

آیا داستان خسرو و شیرین واقعی است؟


در پروژه‌های دیگر

فهرست

خسرو و شیرین عنوان اثری منظوم و عاشقانه از شاعر ایرانی، نظامی گنجوی است که همچنین منظومهٔ لیلی و مجنون را هم سروده‌است. این منظومه، داستان عشق خسرو پرویز پادشاه بزرگ شاهنشاهی ساسانی و شاهزاده ارمنی، شیرین، که بعدها ملکهٔ ارمنستان می‌شود را روایت می‌کند.

داستان عاشقانهٔ خسرو و شیرین را به غیر از نظامی، فردوسی در شاهنامه و شاعران دیگر هم آورده‌اند و نسخه‌های مختلفی از آن با عنوان‌های «شیرین و فرهاد» هم موجود است. برخی معتقدند این داستان ریشه در فولکلور دارد. منصور یاقوتی معتقد است خسرو و شیرین یا شیرین و فرهاد از داستان‌های کردی منطقهٔ کرمانشاه بوده و نظامی که مادری کرد داشته با این داستان آشنا بوده و آن را بازسرایی کرده‌است.[۱]

در شاهنامه، فردوسی بیشتر بر جنبه‌های حماسی، تاریخی و رزم‌آوری داستان تمرکز کرده، اما نظامی بیشتر بر روی جنبهٔ عاشقانه و عاطفی داستان تمرکز خود را معطوف داشته‌است.[۲]

در شاهنامه تنها به موضوع بازگشت شیرین به پیش خسرو، که پس از ازدواج او با مریم و تولد شیرویه بوده، اشاره گردیده، که این موضوع با مخالفت درباریان مواجه می‌شود. در شاهنامه مرگ مریم به علت توطئه شیرین ذکر شده‌است.[۳]

در روایت فردوسی او شیرین را دوست و محبوب سال‌های جوانی خسرو می‌خواند؛ اما دربارة موقعیت اجتماعی او و کنیزبودنش سخنی نمی‌گوید. البته واکنش و سخنان موبد و بزرگان ایران در برابر شیرین از فرودستی و موقعیت پست او حکایت می‌کند. از سوی دیگر شیرین هنگام رویارویی با خسرو بر بالای زرّین‌ستام ایستاده‌است و این می‌تواند نشانة کنیزبودن شیرین و حضور او در یکی از حرمسراهای شاهی و تلاشش برای رفتن به مشکوی زرّین و برخورداری از جایگاه نهادی بالاتر باشد.[۲]

برخلاف روایت فردوسی و روایات تاریخی، شیرین در متن نظامی شاهزاده‌ای ارمنی است که پس از فوت عمّه‌اش، مهین‌بانو، به پادشاهی می‌رسد. او ازنظر موقعیت اجتماعی مرتبه‌ای همانند خسرو دارد و حتی زمانی‌که خسرو به او دل می‌بازد، جایگاهش از وی بالاتر است؛ زیرا خسرو در این زمان با کنارگذاشته‌شدن از پادشاهی، از ترس سپاهیان بهرام چوبین به ارمن پناه برده‌است.[۲]

نظامی این داستان را به سفارش شاه سلجوقی، سلطان ارسلان سروده‌است. سلطان از نظامی خواسته بود که داستانی عاشقانه بسراید، اما موضوع آن را مشخص نکرده بود، نظامی داستان خسرو و شیرین را انتخاب کرد که در همان ناحیهٔ محل زندگی او رخ داده بود، و تا حدودی بر طبق رویدادهای تاریخی واقعی بود. نظامی خودش آن را شیرین‌ترین داستان دنیا به حساب آورده‌است. این داستان پس از نظامی توسط دیگر شاعران بارها بازگویی شده‌است. نظامی آن را با تأثیر از فردوسی و منظومه ویس و رامین اثر فخرالدین اسعد گرگانی سروده‌است. این منظومه ۶٬۱۵۰ بیت دارد و نظامی برای سرودن آن بیش از ۱۶ سال وقت صرف کرده‌است که تاریخ آن را مابین ۵۷۱ تا ۵۸۷ می‌دانند. دانشنامه ایرانیکا می‌نویسد که امکان دارد نظامی این داستان را در سال ۵۷۱ پس از بر تخت نشستن طغرل به جای پدرش آغاز کرده‌است. همین دانشنامه از قول Bertel می‌نویسد که نظامی آن را پس از مرگ همسر اول عزیزکرده خویش، آفاق سروده‌است.[۴]

ساموئل ریچاردسون رمان پاملا را تألیف کرده‌است که داستان آن شباهت زیادی به داستان خسرو و شیرین دارد.[۵]

نظامی داستان را با تعریف و تفسیر عشق، زادن خسرو پرویز و آموزش و تربیت او آغاز می‌نماید.[۶] سپس به بیان عیش و نوش خسرو در خانهٔ یک دهقان می‌پردازد. خسرو با همراهان خود به شکار رفته، شبانگاه به خانهٔ دهقانی می‌رود به شادخواری چنگ و نوا مشغول می‌شود. بامدادان اسبی از آن‌ها به مزرعهٔ دهقان می‌رود و از محصول مزرعه می‌خورد و غلام خسرو نیز به مزرعه درمی‌آید و غوره‌ها را می‌خورد و تباه می‌کند. این کارها موجب خشم پدرش، هرمز چهارم گشته، دستور می‌دهد غلام را به صاحب خانه ببخشند، اسب را بکشند، چنگ را بشکنند، و خانه را به صاحب خانه ببخشند.[۷] اما با پادرمیانی بزرگان، هرمز، خسرو را می‌بخشد. همان شب خسرو در خواب، پدربزرگ خویش، خسرو انوشیروان را می‌بیند که به او مژده می‌دهد که به جای آن چهار رویداد ناگوار، چهار اتفاق خوب برای او خواهد افتاد: به جای آن غلام و غوره ترش، شیرین دلبر، به جای اسب از دست رفته، شبدیز، به جای آن تخت و خانه، تخت شاهی، و به جای آن چنگ، نواسازی و باربدی پرآوازه.[۸][۹]

کمی بعد، خسرو از دهان نقاش دربار که شاپور نام داشت، تعریف شیرین و شبدیز را می‌شنود و هنوز شیرین را ندیده، دلباختهٔ او می‌شود. و خسرو، شاپور را به ارمنستان می‌فرستد تا پیام دلدادگی خسرو را به شیرین برساند. شاپور در ارمنستان، چهرهٔ خسرو را می‌کشد و بر سر راه شیرین قرار می‌دهد، شیرین با دیدن نگارهٔ خسرو، دلباختهٔ او می‌شود. شاپور خودش را در نقش مغان درآورده و نزد شیرین می‌رود و داستان دلدادگی خسرو را را بیان می‌کند. شاپور انگشتر خسرو را به شیرین داده و به او می‌گوید که فردا به عزم شکار، بر شبدیز نشین، اما به تیسپون برو. روز بعد شیرین با کنیزان عزم شکار کرده، اما بی‌خبر از آن‌ها سوار شبدیز شده و به تیسپون می‌تازد. شیرین به چشمه‌ای می‌رسد، رخت‌هایش را از تن برآورده و مشغول شنا و آب‌تنی می‌شود. در آن سو خسروپرویز در تیسپون به نام خود سکه می‌زند که موجب خشم پدر می‌شود و به ناچار مجبور به ترک تیسپون می‌شود و به همان چشمه‌ای می‌رسد که شیرین در آن مشغول آب‌تنی بود. خسرو که هنوز شیرین را ندیده و نمی‌شناخت، با دیدن شیرین شور و غلغله‌ای در دلش بپا می‌شود و مخفیانه از پشت درخت نظاره‌گر او می‌شود.[۱۰] شیرین نیز از آب بیرون آمده و خسرو را می‌بیند، دلش به او نوید عشق می‌داد، ولی عقل می‌گفت که شاید او خسرو نباشد. بی‌درنگ بر اسب سوار شده و سوی تیسپون می‌رود. شیرین در تیسپون وقتی که باخبر می‌شود خسرو گریخته، اندوه‌گین می‌شود، درخواست می‌کند در مرغزاری خوش و خرم برای او قصری بسازند و او در آنجا منتظر خسرو می‌شود. خسرو پس از رسیدن به ارمنستان، شاپور را می‌بیند که خبر رفتن او به تیسپون را به خسرو می‌دهد. خسرو نزد مهین‌بانو، عمهٔ شیرین می‌رود. مهین‌بانو که نگران گم‌شدن شیرین بوده، به استقبال او رفته، و پس از اینکه می‌شنود شیرین حالش خوب است، دلش آرام می‌گیرد. مهین‌بانو اسبی تیزرو به نام «گلگون» که همتاز شبدیز است به شاپور می‌دهد تا نزد شیرین رفته و او را به ارمنستان بیاورد. در همین اوقات، خبر مرگ هرمز را برای خسرو که در ارمنستان بود می‌آورند و خسرو بی‌تاب می‌شود و سوار بر اسب سوی تیسپون می‌تازد و اینگونه می‌شود که وقتی شیرین به ارمنستان می‌رسد، خسرو را در آنجا نمی‌یابد.[۱۱]

در همین اوقات بهرام چوبین شورش کرده و تخت شاهنشاهی را غصب می‌کند و جان خسرو به خطر می‌افتد. خسرو به ارمنستان گریخته[۱۲] و به‌طور اتفاقی در شکارگاهی شیرین را ملاقات می‌کند.[۱۳] از نام و نشان هم پرسیده و وقتی خود را همان عاشق و معشوق گمشده می‌بینند، سر از پا نشناخته و غرق شادی می‌شوند.

مهین بانو به شیرین سفارش می‌کند که خسرو را هزاران خوبروست، تو نباید فریب خورده و گوهر خویش از دست بدهی، تا مبادا چون کام یافته، رهایت کند. شیرین با جان و دل قول می‌دهد که جز با ازدواج، با خسرو هم‌بستر نشود.[۱۴] هر شب بزمی بود، خسرو را سرخوشی و شیرین را سرکشی، شیرین گوهر خویش را پاس می‌داشت و خسرو را به صبر دعوت می‌کرد. شیرین با خسرو عهد می‌کند که باید تخت شاهی را از بهرام پس گیرد. خسرو سوار بر اسب شده، سوی روم می‌تازد، قیصر روم سپاهی در اختیار خسرو گذاشته، دختر خود، مریم را هم به همسری او درمی‌آورد و او را راهی تیسپون می‌کند. در تیسپون، بهرام چوبینه شکست خورده، متواری می‌شود[۱۵] و خسرو بر تخت می‌نشیند.[۱۶] در همین اوقات مهین بانو از دنیا می‌رود و تخت ارمنستان به شیرین می‌رسد.[۱۷] اما مریم، مانع از رسیدن خسرو و شیرین به هم می‌شود.

شیرین گله‌ای از گوسفندان، فرسنگ‌ها دورتر از قصر خویش بر فراز کوه بیستون داشت که هر روز خدمت‌کاران از آنجا برای شیرین، شیر می‌آوردند. شیرین در پی چاره برای کم کردن زحمت خدمتکاران بود، چرا که آوردن گله به نزدیکی امکان نداشت، چون گیاهی وحشی در آنجا می‌رویید که با خوردن آن توسط گوسفندان، شیر گوسفندان سمی می‌شد. شاپور، همکلاسی قدیم خویش، فرهاد را به شیرین معرفی می‌کند که یک مهندس بود. فرهاد با دیدن شیرین دلباختهٔ او می‌شود[۱۸] و جوبی از سنگ بین کوه و قصر بنا می‌کند تا شیرین را از طریق آن به قصر منتقل کنند. ماجرای عشق فرهاد به گوش خسرو می‌رسد، تصمیم می‌گیرد که به زر او را از سر راه بردارد و اگر کارساز نبود، او را به سنگ‌تراشی فراوان وادارد تا از عشق شیرین دست بردارد.[۱۹] خسرو فرهاد را نزد خود می‌خواند و گفتگویی بین آن دو رخ می‌دهد:[۲۰]

خسرو که می‌بیند فرهاد را با پول نتوان خرید، او را فریب داده و به دروغ به او می‌گوید که «کوهی در سر راه ماست که آمد و شد را دشوار کرده، اگر از میان آن راهی بسازی که آمد و شد را آسان کند، از عشق شیرین در خواهم گذشت». فرهاد می‌پذیرد و دست به کار می‌شود.[۲۱]

آوازهٔ کار فرهاد به شیرین هم می‌رسد که یک شب برای او ساغری از شیر می‌برد. هنگام برگشت، اسب شیرین به حال مرگ می‌افتد و اگر فرهاد به موقع نرسیده بود، شیرین را بر زمین زده بود. فرهاد شیرین و اسبش را بدون کوچکترین آسیبی بر روی دوش خود به کاخ می‌رساند. جاسوسان خسرو خبر دیدار آن دو را برای خسرو می‌برند. خسرو خشمگین شده و پیکی نزد فرهاد می‌فرستد و به دروغ به او می‌گوید که شیرین مرده‌است. فرهاد از غم شنیدن این خبر، داغ بر دلش می‌افتد و جان به جان‌آفرین تسلیم می‌کند.[۲۲] شیرین با شنیدن خبر درگذشت فرهاد، به سوگ می‌نشیند و خسرو هم اگرچه نفس راحتی می‌کشد، اما از مرگ او در دل غمگین می‌شود.

در همین اثنا، مریم همسر خسرو هم به بستر بیماری می‌افتد و از دنیا می‌رود.[۲۳] خسرو پس از چهل روز سوگواری، نامه‌ای برای شیرین می‌نویسد و از او می‌خواهد تا به کاخ خسرو برود. اما شیرین جز به ازدواج با کابین سزاوار و احترام کاملی که چون ملکه به کاخ نرود، به هیچ چیز دیگری راضی نمی‌شود.[۲۴] خسرو که اصرار را بی‌فایده می‌بیند، تصمیم می‌گیرد حسادت زنانه شیرین را با عشق‌بازی با زنی دیگر به نام شکر که در اصفهان سکونت داشته، برانگیزد[۲۵] که این کار موجب دیرکرد بیشتر وصال آن دو می‌شود. درنهایت، خسرو به قصر شیرین رفته تا او را ببیند. شیرین که می‌بیند خسرو سرمست است، او را به داخل کاخ خویش راه نمی‌دهد و خصوصاً او را به خاطر دمسازی با شکر سرزنش می‌کند. خسرو غمگینانه آنجا را ترک می‌کند.

شیرین پس از رفتن خسرو، دلش به آب و تاب می‌افتد و از کار خویش پشیمان می‌گردد[۲۶] و پس از یکسری رخدادهای عاشقانه، خسرو که می‌بیند شیرین بدون ازدواجی شکوه‌مندانه با کابین لازم، اجازه وصال نمی‌دهد، قول می‌دهد که هر چه زودتر مقدمات ازدواجی باشکوه را فراهم کند و کمی بعد ازدواجی باشکوه ترتیب داده می‌شود. با وجود اینکه خسرو به شیرین قول داده بود در شب وصال باده‌گساری نکند، اما بر پیمان خود پایدار نبود و آن شب را بیش از هر شب دیگری مشغول باده‌گساری می‌شود.[۲۷]

شیرین که این را می‌بیند، دایهٔ پیر و زشت خود را آرایش کرده و به جای خود بر بستر خسرو می‌فرستد. خسرو که مست بود، به او حمله‌ور شده و جام و باده از دست پیرزن می‌افتد و تا خسرو قصد همبستری با او را می‌کند، شیرین از پشت پرده بیرون می‌آید و دایه را نجات می‌دهد و خودش هم در کنار خسرو به خواب می‌رود. صبح خسرو به هوش می‌آید و شیرین را در کنار خود می‌بیند، دیگر وقت وصال رسیده بود. آن‌ها یک ماه را در حجله زفاف می‌مانند. خسرو که به همهٔ آرزوهایش رسیده بود، حکومت ارمنستان را به شاپور می‌بخشد.

در این موقع، نظامی گفتگویی فلسفی از زبان خسرو و وزیرش را دربارهٔ موضوعات مختلف بیان می‌دارد.

خسرو از همسر پیشین خود، مریم، پسری بدگهر به نام شیرویه داشت که به چشم شهوت به شیرین می‌نگریست. شیرویه حتی وقتی نه ساله بود می‌گفت «شیرین کاشکی بودی مرا جفت». پدر همواره از پسر ناخشنود بود. پس از اتفاقاتی که موجب خلع سلطنت خسرو می‌شود، شیرویه بر تخت نشسته و قصد جان خسرو را می‌کند، پس از رشته اتفاقاتی، شیرویه بالاخره خسرو و تمام برادران خود را می‌کشد و نامه‌ای برای شیرین می‌نویسد و به او می‌گوید که یک هفتهٔ بعد باید به قصر او برود. شیرین بسیار دلگیر می‌شود. در مراسم کفن و دفن خسرو، مردم فراوان گرد می‌آیند و جنازهٔ خسرو را سوی دخمه می‌برند. همه سران کشور تا غلامان و کنیزان مشغول سوگواری بودند، جز شیرین، او چنان شاد وانمود می‌کرد که همه می‌پنداشتند انگار او را غمی نیست. شیرویه نیز شاد بود که می‌دید شیرین دیگر در اختیار اوست.[۲۸]

پس از اینکه تابوت را به درون گنبد می‌برند، شیرین به داخل گنبد رفته و از موبدان و دیگران می‌خواهد که همان‌جا بمانند و وارد گنبد نشوند. سپس خسرو را می‌بوسد و با فرود آوردن خنجری بر جگرگاه خویش، خودکشی می‌کند. آن‌ها را در یک گور دفن می‌کنند.

نظامی گنجوی در داستان خسرو و شیرین، شکوه باستانی ایران و ارزش والای زن و ازدواج در ایران باستان و نقش و اهمیت پیشوایان دینی، حکیمان و هنرمندان را بیان می‌کند. در این داستان، اصالت‌های اخلاقی و انسانی ایران باستان و نقش والای فکر و کرامت‌های انسانی در آن زمان نشان داده شده‌است، مثلاً شیرین ضمن داشتن عشقی شدیدی و سوزناک به خسرو، در برابر تمایلات و خواسته‌های هوس‌انگیز خسرو از خود استقامت نشان می‌دهد و گوهر خویش را حفظ می‌کند. نظامی در این داستان که در شمال و غرب ایران رخ می‌دهد، با توصیف آبادانی‌ها، باغ‌ها و بوستان‌های زیبا، آبادانی کشور و ارزش‌دهی به کار و کوشش را در آن دوران نشان می‌دهد. در آن سو، نظامی بیان می‌دارد که چگونه عواملی همچون خیانت‌کاری سران کشور، غرور و ستمگری شاهان و شاهزادگان، موجب پریشانی کشور شده و راه را برای گشودن ایران به دست اعراب باز می‌کند. در این داستان چهار نوع عشق وجود دارد. عشق پاک و خالص فرهاد نسبت به شیرین، عشق هوس‌آلود خسرو نسبت به شیرین، عشق خردمندانهٔ شیرین نسبت به خسرو، و عشق خائنانه، هوس‌ناک و سلطه‌گرانهٔ شیرویه نسبت به شیرین.[۲۹]

در مقایسه با داستان لیلی و مجنون، از همین شاعر، خسرو و شیرین در مکانی سرسبز و خرم اتفاق می‌افتد، اما لیلی و مجنون در صحرای خشک عربستان. ایرانیان مردمانی شاد و شادخوار، ثروتمند، اهل رزم و بزم و می‌گساری و شکار بودند، در حالی که اعراب به تعصب و خشک‌مغزی معروف بوده‌اند. در خسرو و شیرین، زن نقش اول را در انتخاب همسر و حتی حکومت دارد. زنان دوش به دوش مردان و هم‌سان با آنان به حکمرانی، بزم و شادی، شکار و سرگرمی می‌پردازند و در عین حال گوهر عفاف خود را پاس داشته و با عزت نفس و شخصیت مساوی مردان به سر می‌بردند؛ مثلاً در داستان خسرو و شیرین، شیرین خود به تنهایی به شکار رفته، به تنهایی سوار بر اسب سوی تیسپون می‌تازد، بر تخت سلطنت می‌نشیند، و در عین حال، در برابر کام‌خواهی خسرو مقاومت کرده و گوهر عفاف خویش را پاس می‌دارد. شیرین خسرو را به بازپس‌گیری تخت و تاج تشویق می‌کند و سرانجام هم بدون ازدواج و کابین درخور هرگز تن به ازدواج به خسرو نمی‌دهد. شیرین در نهایت در راه عشق با شجاعت و ایثار خود را فدا می‌کند. در مقابل، لیلی زنی بی‌نوا و تحت ستم است که جز آه و اشک نصیبی ندارد و حتی به او اجازهٔ دیدار مجنون هم داده نمی‌شود. لیلی از حق انتخاب همسر محروم است، چه رسد به شکار و بزم و حکومت و رقص و غیره.

در داستان خسرو و شیرین، علم و حکمت و دانش و اخلاق ایرانیان باستان تشریح شده، در حالی که در لیلی و مجنون از این سخنان خبری نیست. بلکه تعصب و غیرت و گاه جوان‌مردی و مروت دیده می‌شود. داستان خسرو و شیرین سراسر امید و شور و شوق است، در حالی که داستان لیلی و مجنون سراسر درد و داغ و سوز و هجران، در جامعه‌ای که عشق در آن حرام است و جرم زن خیمه‌نشینی و خانه‌نشینی که حق انتخاب ندارد.[۳۰]

نظامی این داستان را در وزن «مفاعیلن مفاعیلن مُفاعیل» یا «مُفاعیلَن مفاعیلن فَعولن»، سروده‌است.
این بحر در عروض سنتی، «هزج مُسَدسِ محذوف» یا «هزج مسدس مَقصور» شناخته می‌شود.

در سال ۱۳۹۰، زمانی که انتشارات پیدایش سفارش هشتمین چاپ مجدد منظومه خسرو و شیرین را داد، با مخالفت وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی مواجه شد. بنا به گفته مدیر این انتشارات، حکومت اسلامی به مواردی نظیر «تماس دست، در آغوش کشیدن، به خلوت رفتن، رقصیدن و عیش و مستی» اصلاحیه وارد ساخته‌است. همچنین عنوان داشته شده که مصرع «چو مست از جام می نگذاشت باقی» نیز باید از منظومه حذف گردد.[۳۱]

صفحه‌هایی برای ویرایشگرانی که از سامانه خارج شدند بیشتر بدانید


بازدید محتوا


همکاری


ابزارها


نسخه‌برداری

آیا داستان خسرو و شیرین واقعی است؟


در پروژه‌های دیگر

فهرست

شیرین از شهبانوان پرنفوذ ساسانی و از معشوقه‌های مشهور و کامروای ادب فارسی است. او محبوب‌ترین همسر خسرو پرویز شاهنشاه مقتدر ساسانی بوده‌است. نظامی، شیرین را شهبانوی ایرانی ارمنی‌الاصل دانسته که خسروپرویز از جوانی دلباخته او شده بود. به نوشته منابع دیگر شیرین اصالتاً اهل شوش یا خوزستان و از مذهب مونوفیزیت بوده است.[۱] بر اساس روایت فردوسی شیرین بعد از ازدواج خسرو با مریم بر سر راه او قرار می‌گیرد و داستانهای جوانی شان را یادآوری می‌کند، و این گونه به حرمسرای شاه وارد می‌شود و در نهایت مریم را مسموم کرده و می‌کشد.[۲] شیرین بر اساس نوشته‌ها، بسیار زیبا و مورد مهر و پرستش خسرو پرویز بود. سبئوس از او با عنوان شهبانوی بزرگ یاد کرده‌است.

بنا به منابع، شیرین در ابتدای پادشاهی خسرو با وی رابطه داشت و با اینکه مقامی پایین‌تر از شاهدخت مریم دختر موریس امپراتور روم که همسر نخست خسرو بود داشت اما از جهت علاقه وافری که خسرو به وی ابراز می‌کرد نفوذش در خسرو بی‌اندازه بود. ثعالبی گوید:خسرو در ایام ولیعهدی به عشق شیرین گرفتار بود تا آنکه به آشوب بهرام چوبین گرفتار گشت و مدتی شیرین را از یاد برد اما بعد از اینکه تخت شاهی را پس گرفت وی را بلافاصله به زنی گرفت و همه جان و دل به او سپرد و او را چون مردمک چشم عزیز می‌داشت؛[۳] بزرگان را این ازدواج ناخشنود آمد چرا که عقیده داشتند شیرین که دوشیزه و باکره بود خود را بدون نکاح در اختیار خسرو نهاده بود و با او عشق می‌باخت و چنین زنی در خور شان ازدواج با پادشاه نیست اما خسرو گفت که او بخاطر من بدنام گشته و حالا که با ما ازدواج کرده چون جام زرینی پاک و پاکیزه گشته‌است و بزرگان سخن وی را تأیید کردند[۴]
فردوسی نیز این سخنان را در شاهنامه به زیبایی تمام به نظم درآورده است. در نهایت شیرین به خاطر حسادت به مریم بعد ۱ سال او را می‌کشد.

ز مریم همی‌بود شیرین بدرد

همیشه ز رشکش دو رخساره زرد

به فرجام شیرین ورا زهر داد

شد آن نامور دخت قیصرنژاد

ازان چاره آگه نبد هیچ‌کس

که او داشت آن راز تنها و بس

چو سالی برآمد که مریم بمرد

شبستان زرین به شیرین سپرد[۵]

شیرین مادر ۴ یا ۵ تن از پسران خسروپرویز به نام‌های شهریار، مردانشاه، نستور، فرود و احتمالاً فرخزاد خسرو پنجم و مادربزرگ یزدگرد سوم بود؛ همچنین آمده‌است که شیرین در ابتدا باردار نمی‌شد. پزشکی رومی بنام گابریل سنجاری رئیس پزشکان دربار خسرو پرویز، موفق به درمان او شده و شیرین فرزندی یافت که او را مردانشاه نامیدند و سپس فرزندان دیگری زایید. از آن پس مرتبه و مقام گابریل، در نزد خسرو، بسیار بالاتر رفت. گابریل، ابتدا کیش نسطوری داشت و سپس مسیحی یعقوبی شده و بشدت از این فرقه حمایت می‌کرد. شیرین نیز تابع عقیده یعقوبی شد و این فرقه در دربار بجای فرقه نسطوری تسلط پیدا کرد.[۶]

مورخان او را یکی زیباترین زنان طول تاریخ نام برده‌اند که آوازه زیباییش در همه جا به‌طور چشمگیر گسترده بود. ثعالبی در باب او گوید «… و شیرین که گلستان زیبایی و ماهپاره ای بود که مانند او در خوبروئی و برازندگی دیده نشده‌است» پرستارانش گواهی می‌دهند که از زمان هوشنگ به این سو، یعنی ازآغاز خلقت، ماهرویی چون او «بر تخت ناز» ننشسته‌است.[۷]
بلعمی گوید: تمام روم و ترک را گشتن و نیافتند از وی نیکوتر و خوشخوی تر؛ این زن همان بود که فرهاد سپهبد فریفته آن شد و خسرو چون گناهی برای کشتن وی پیدا نکرد او را به کندن کوه بیستون گماشت تا جان سپرد.[۸]
یاقوت حموی می‌نویسد که خسروپرویز سه چیز داشت که برای هیچ‌یک از شاهان قبل و بعد نبوده و نخواهد بود: اسب وی شبدیز، زن ماهروی وی شیرین که زیباترین مخلوق خدا بود، و خنیاگر وی باربد.[۹] در کتاب مجمل التواریخ و القصص آمده‌است: «… و شیرین که تا جهان بود کس به زیبایی او صورت نشان نداده‌است». ابوبکر الخوارزمی گوید: «از کثرت زیبایی هر بار که ظاهر می‌شود یادآوری می‌کند که طلوع آفتاب گستاخی است. با وجود گذشتن سنوات جوانی بر زیباییش روز به روز می‌افزاید همچنان که شراب هر چه کهنه تر شود مطبوع تر است».[۱۰]فردوسی گوید که پرویز جز شیرین هیچ‌کدام از دختران بزرگان و شاهان را نمی‌پسندید:

[۴]

نظامی در باب وی گوید:

[۱۱]

خصایصی چون عشق، صلابت، استواری، صبر، وفاداری به شوهر و پاکدامنی و مرگ پرافتخارش او را به زنی اعلا و آرمانی در تاریخ و ادبیات بدل کرده‌است. به روایت نظامی گنجوی شیرین بزرگ زاده‌ای از تبار شاهان ارمنستان بود که بعدها نیز یک چند به جای عمه‌اش بر تخت نشست اما بعد از ازدواج با خسرو فرمانروایی بر ارمنستان را رها کرد. براساس همین روایت او زنی پاکدامن و وفادار و صبور بود و وفاداری و عشق خالص او به خسرو زبانزد بود. در منظومهٔ نظامی حدیث وصال خسرو و شیرین پس از فراز و نشیب‌ها و دوری‌های فراوان، با آب و تاب بازگفته شده و صورتی بس عاشقانه به خود، گرفته‌است.
چهره شیرین در شاهنامه استوارتر و با صلابت تر است هر چند از او در شاهنامه کم سخن به میان رفته اما او نماد یک زن نمونه است که همواره در کنار و همدم شوهر خویش است و جز او مهر کسی را در دل ندارد به حدی که وقتی شیرویه پس از مرگ پدر به او پیشنهاد همخوابگی و اعتبار و ثروت‌های کلان دوره پدرش را می‌دهد او مرگ در کنار تنها عشقش را به خفت همخوابگی با شیرویه ترجیح می‌دهد و به چهره ای آرمانی مبدل می‌گردد.
شاعران و مورخان زیادی در باب او شعرها سروده و داستان سرایی‌ها کرده‌اند.

به گفته نظامی و برخی مورخان فرهاد که مهندسی برجسته در سنگ‌تراشی و نگارگری بود در مأموریتی دل در گرو عشق شیرین بست و شیفته وی شد (به عقیده نظامی این جریان زمانی اتفاق افتاده بود که شیرین هنوز به ازدواج رسمی با خسرو درنیامده بود و در کاخی در بهیستون اقامت داشت) خسروپرویز از این جریان اطلاع یافت و خشمگین شده اما چون جرمی برای کشتن او ندید او را فریفت و به کندن کوه بیستون واداشت، با این شرط که اگر در این کار توفیق یافت دل از عشق شیرین می‌کشد، اما امید او به این بود که جان بر سر این کار ببازد. فرهاد با شوق و توانایی خاصی به این کار پرداخت و پاره‌های سنگین کوه را که ده مرد از برداشتن آن عاجز بودند، کَند. گویند به تحریک خسرو پرویز پیرزنی به دروغ خبر مرگ شیرین را به او داد و فرهاد به شنیدن این خبر تیشهٔ خود را بر فرق خویش کوبید و در دم جان سپرد.

طبق منابع، نفوذ شیرین بر خسرو به حدی بود که در سال ۶۲۷ میلادی خسرو پسرش مردانشاه را که از شیرین زاده شده بود بجای شیرویه پسر ارشدش که از ماریا(مریم) همسر رومی اش بود به عنوان ولیعهد و جانشین بعد از خود انتخاب نمود، این کار بعدها موجب توطئه ای خونین در دربار شد و شیرویه بعد از نیل به مقصود خود و بدست آوردن تاج و تخت شاهی نخست مردانشاه برادر ناتنی اش که ولیعهد قانونی بود را کشت و سپس ۱۷ برادر تنی و ناتنی اش را.

شیرویه پسر خسروپرویز که از مریم رومی بود، و پس از مرگ پدر شاه شد به شیرین چشم داشت، با آنکه بیش از پنجاه بهار از عمر شیرین گذشته بود اما همچنان بسیار جذاب و دلربا بود و بقول ابوبکر خوارزمی هر چه بر سنش می‌افزود روز به روز زیباتر می‌شد پس کس نزد شیرین فرستاد که یا به زناشویی من درآ یا مجازات شو که اگر به زنی من درآیی تو را
همچون دوران پدر سرور زنان کنم و حتی بیشتر به تو بخشم شیرین که در ظاهر به خواست شیرویه رضا داده بود دو شرط برای او گذاشت و ان دو شرط این بود: نخست اینکه اموال و دارایی‌های او و فرزندانش را که غصب کرده‌اند به وی بازگردانند دوم اینکه پیش از آنکه پرویز را به خاک سپارند به مزار او برود و شیرویه با کمال میل پذیرفت. پس شیرین اموال خود را به نیازمندان بخشید و کنیزان و خدمتکارانش را آزاد کرد، آن‌گاه بهترین و پاکیزه‌ترین لباسهایش را پوشید و خود را به زیبایی تمام بیاراست و انگشتری که در زیر نگینش زهری کشنده جا داده بود در انگشت کرد و به مزار خسرو درآمد کالبدش را در آغوش گرفت با دندان نگین را کند و زهر را نوشید و درحالیکه دست در گردن خسرو داشت جان سپرد… خبر آن را به شیرویه رسانیدند، دریغ و افسوس گفت و دستور داد شیرین را همانگونه که هست در کنار پیکر خسرو بازگذارند و در دخمه را ببندند و چنان کردند. (ثعالبی: ص ۴۰۳_۴۰۴)

در کرمانشاه ایران مکان‌های زیادی وجود دارد که در فرهنگ عمومی مردم کرد به داستان عاشقانهٔ شیرین و فرهاد منسوب شده یا ساخت آن به فرهاد منتسب شده‌است. در منطقهٔ کرمانشاه داستان شیرین و فرهاد جایگاه بالایی در فولکلور کردی و فرهنگ مردم دارد.

کاخ خسرو و عمارت خسرو یا قصر شیرین در شهرستان کنونی قصر شیرین به دستور خسروپرویز به عنوان تفرجگاه و محلی امن به دور از مسائل سیاسی و حکومتی برای آسایش همسر محبوبش شیرین در منطقه‌ای گرمسیر با زمستان‌های خوش آب و هوا ساخته شد که خرابه‌های آن در این شهرستان هنوز به جای مانده‌است. خسرو و شیرین و همراهان‌شان زمستان را در این منطقأ گرمسیری به تفریح و شکار و خوش‌گذرانی می‌پرداختند. شهرستان قصر شیرین نیز به علت مجموعه کاخ‌هایی که برای شیرین بنا شده‌است به این نام مشهور شده‌است.

رده درگاه کتاب الگو

Nizami Mausoleum •
Nizami Museum of Azerbaijani Literature •
Nizami Gəncəvi (Baku Metro) •
in Ganja •
in Baku •
in Beijing •
in Chișinău •
in Rome •
in Saint Petersburg •

Khosrow and Shirin (Persian: خسرو و شیرین) is the title of a famous tragic romance by the Persian poet Nizami Ganjavi (1141–1209), who also wrote Layla and Majnun. It tells a highly elaborated fictional version of the story of the love of the Sasanian king Khosrow II for the Armenian princess Shirin, who becomes queen of Persia.[1][2][3][4] The essential narrative is a love story of Persian origin which was already well known from the great epico-historical poem the Shahnameh and other Persian writers and popular tales, and other works have the same title.[5]

Variants of the story were also told under the titles “Shirin and Farhad” (Persian: شیرین و فرهاد).

Nezami’s version begins with an account of Khosrow’s birth and his education. This is followed by an account of Khosrow’s feast in a farmer’s house; for which Khosrow is severely chastised by his father. Khosrow asks forgiveness and repents his offence. Hormizd IV, who is now pleased with his son, forgives him. That very night, Khosrow sees his grandfather Anushirvan in a dream and Anushirvan gives him glad tidings of a wife named Shirin, a steed named Shabdiz, a musician named Barbad, and a great kingdom, that is Iran.

Shapur, Khosrow’s close friend and a painter, tells Khosrow of the Armenian queen Mahin Banu and her niece Shirin. Hearing Shapur’s descriptions of Shirin’s flawless features, the young prince falls in love with Shirin, the Armenian princess. Shapur travels to Armenia to look for Shirin. Shapur finds Shirin and shows the image of Khosrow to Shirin. Shirin falls in love with Khosrow and escapes from Armenia to Khosrow’s capital Mada’in; but meanwhile, Khosrow also flees from his father’s anger and sets out for Armenia in search of Shirin.

آیا داستان خسرو و شیرین واقعی است؟

On the way, he finds Shirin unclothed bathing and washing her flowing hair; Shirin also sees him; but since Khosrow was traveling in peasant clothes, they do not recognize one another. Khosrow arrives in Armenia and is welcomed by Shamira the queen of Armenia – yet he finds out that Shirin is in Mada’in. Again, Shapur is sent to bring Shirin. When Shirin reaches Armenia, Khosrow – because of his father’s death – has to return to Mada’in. The two lovers keep going to opposite places until Khosrow is overthrown by a general named Bahrām Chobin and flees to Armenia.

In Armenia, Khosrow finally meets Shirin and is welcomed by her. Shirin, however, does not agree to marry Khosrow; unless Khosrow first claims his country back from Bahram Chobin. Thus, Khosrow leaves Shirin in Armenia and goes to Constantinople. The Caesar agrees to assist him against Bahram Chobin on condition that he marry his daughter Mariam. Khosrow is also forced to promise not to marry any one else as long as Mariam is alive. Khosrow succeeds in defeating his enemy and reclaims his throne. Mariam, out of jealousy, keeps Khosrow away from Shirin.

Meanwhile, a sculptor named Farhad falls in love with Shirin and becomes Khosrow’s love-rival. Khosrow cannot abide Farhad, so he sends him as an exile to Behistun mountain with the impossible task of carving stairs out of the cliff rocks. Farhad begins his task hoping that Khosrow will allow him to marry Shirin. Yet, Khosrow sends a messenger to Farhad and gives him false news of Shirin’s death. Hearing this false news, Farhad throws himself from the mountaintop and dies. Khosrow writes a letter to Shirin, expressing his regret for Farhad’s death. Soon after this incident, Mariam also dies. According to Ferdowsi’s version, it was Shirin who secretly poisoned Mariam. Shirin replies to Khosrow’s letter with another satirical letter of condolences.

Khosrow, before proposing marriage to Shirin, tries to have intimacy with another woman named Shekar in Isfahan, which further delays the lovers’ union. Finally, Khosrow goes to Shirin’s castle to see her. Shirin, seeing that Khosrow is drunk, does not let him in the castle. She particularly reproaches Khosrow for his intimacy with Shekar. Khosrow, sad and rejected, returns to his palace.

Shirin eventually consents to marry Khosrow after several romantic and heroic episodes. Yet, Shiroyeh, Khosrow’s son from his wife Mariam, is also in love with Shirin. Shiroyeh finally murders his father Khosrow and sends a messenger to Shirin conveying that after one week, she would have to marry him. Shirin, in order to avoid marrying Shiroy, kills herself. Khosrow and Shirin were buried together in the same grave.

There are many references to the legend throughout the poetry of other Persian poets including Farrokhi, Qatran, Mas’ud-e Sa’d-e Salman, Othman Mokhtari, Naser Khusraw, Anwari and Sanai. Nizam al-Mulk mentioned that the legend was a popular story in his era.[6]

Although the story was known before Nizami, it was brought to its greatest romantic height by him. Unlike the Shahnameh, which focuses on the history, kingship and battles of Khosrow, Nizami decided to focus on the romantic aspect of the story.

When the Seljuq Sultan Arsalan Shah requested a love epic from the poet without specifying the subject further, Nizami picked on the story of lovers Khosrow and Shirin, a theme set in his own region and based on at least partly historical facts, though an aura of legend already surrounded it.

Nizami Ganjavi (1141–1209) himself considered it the sweetest story in the world:

The tale of Khosraw and Shirin is well known
And by Truth, there is no sweeter story than it.

It is believed to be one of the best works of Nizami. His first wife Afaq died after it was completed. Many versions of Nizami’s work have been retold. The story has a constant forward drive with exposition, challenge, mystery, crisis, climax, resolution, and finally, catastrophe.

Besides Ferdowsi, Nizami’s poem was influenced by Asad Gorgani and his “Vis and Rāmin”.[7] which is of the same meter and has similar scenes. Nizami’s concern with astrology also has a precedent in the elaborate astrological description of the night sky in Vis and Ramin. Nizami had a paramount influence on the romantic tradition, and Gorgani can be said to have initiated much of the distinctive rhetoric and poetic atmosphere of this tradition, with the absence of the Sufi influences, which are seen in Nizami’s epic poetry.

According to the Encyclopædia Iranica: “The influence of the legend of Farhad is not limited to literature, but permeates the whole of Persian culture, including folklore and the fine arts. Farhad’s helve supposedly grew into a tree with medicinal qualities, and there are popular laments for Farhad, especially among the Kurds (Mokri).”[6]

In 2011, the Iranian government’s censors refused permission for a publishing house to reprint the centuries-old classic poem that had been a much-loved component of Persian literature for 831 years. While the Iranian Ministry of Culture and Islamic Guidance offered no immediate official explanation for refusing to permit the firm to publish their eighth edition of the classic, the Islamic government’s concerns reportedly centered on the “indecent” act of the heroine, Shirin, in embracing her husband.[8]

Orhan Pamuk’s novel My Name Is Red (1998) has a plot line between two characters, Shekure and Black, which echoes the Khosrow and Shirin story, which is also retold in the book. The novel uses the Turkish spelling of Khosrow’s name, Hüsrev.

The tale has been retold by countless Sufi poets and writers in areas which were previously part of the Persian Empire or had Persian influences, such as the northern parts of the neighbouring Indian subcontinent. In Europe, the story was told by Hungarian novelist Mór Jókai. However, the story is usually told under the name of “Shirin Farhad”. The story has also become a standard tale in traditional Punjabi Qisse and Bengali Kissa.[9][10] The story has been filmed numerous times including: 1926,[11] 1929,[12] 1931,[13] 1934,[14] 1945,[15] 1948,[16] 1956 starring Madhubala and Pradeep Kumar,[17][18] 1970,[19] 1975[20] and 1978.[21]

The tale was used as the inspiration for a 2008 Iranian film, Shirin, made by Abbas Kiarostami. In this formally unusual film, the story is told via the reactions of an audience of Iranian women as they sit watching the film in a cinema. The viewer has to divine the story by only ever seeing these emoting faces and listening to the film’s soundtrack.

The story was also referenced in the Jonathan Richman and the Modern Lovers song “Shirin & Fahrad”.

The tale was also an inspiration for the 2012 Bollywood romantic comedy film Shirin Farhad Ki Toh Nikal Padi.[18]

Nizami Mausoleum •
Nizami Museum of Azerbaijani Literature •
Nizami Gəncəvi (Baku Metro) •
in Ganja •
in Baku •
in Beijing •
in Chișinău •
in Rome •
in Saint Petersburg •

Khosrow and Shirin (Persian: خسرو و شیرین) is the title of a famous tragic romance by the Persian poet Nizami Ganjavi (1141–1209), who also wrote Layla and Majnun. It tells a highly elaborated fictional version of the story of the love of the Sasanian king Khosrow II for the Armenian princess Shirin, who becomes queen of Persia.[1][2][3][4] The essential narrative is a love story of Persian origin which was already well known from the great epico-historical poem the Shahnameh and other Persian writers and popular tales, and other works have the same title.[5]

Variants of the story were also told under the titles “Shirin and Farhad” (Persian: شیرین و فرهاد).

Nezami’s version begins with an account of Khosrow’s birth and his education. This is followed by an account of Khosrow’s feast in a farmer’s house; for which Khosrow is severely chastised by his father. Khosrow asks forgiveness and repents his offence. Hormizd IV, who is now pleased with his son, forgives him. That very night, Khosrow sees his grandfather Anushirvan in a dream and Anushirvan gives him glad tidings of a wife named Shirin, a steed named Shabdiz, a musician named Barbad, and a great kingdom, that is Iran.

Shapur, Khosrow’s close friend and a painter, tells Khosrow of the Armenian queen Mahin Banu and her niece Shirin. Hearing Shapur’s descriptions of Shirin’s flawless features, the young prince falls in love with Shirin, the Armenian princess. Shapur travels to Armenia to look for Shirin. Shapur finds Shirin and shows the image of Khosrow to Shirin. Shirin falls in love with Khosrow and escapes from Armenia to Khosrow’s capital Mada’in; but meanwhile, Khosrow also flees from his father’s anger and sets out for Armenia in search of Shirin.

آیا داستان خسرو و شیرین واقعی است؟

On the way, he finds Shirin unclothed bathing and washing her flowing hair; Shirin also sees him; but since Khosrow was traveling in peasant clothes, they do not recognize one another. Khosrow arrives in Armenia and is welcomed by Shamira the queen of Armenia – yet he finds out that Shirin is in Mada’in. Again, Shapur is sent to bring Shirin. When Shirin reaches Armenia, Khosrow – because of his father’s death – has to return to Mada’in. The two lovers keep going to opposite places until Khosrow is overthrown by a general named Bahrām Chobin and flees to Armenia.

In Armenia, Khosrow finally meets Shirin and is welcomed by her. Shirin, however, does not agree to marry Khosrow; unless Khosrow first claims his country back from Bahram Chobin. Thus, Khosrow leaves Shirin in Armenia and goes to Constantinople. The Caesar agrees to assist him against Bahram Chobin on condition that he marry his daughter Mariam. Khosrow is also forced to promise not to marry any one else as long as Mariam is alive. Khosrow succeeds in defeating his enemy and reclaims his throne. Mariam, out of jealousy, keeps Khosrow away from Shirin.

Meanwhile, a sculptor named Farhad falls in love with Shirin and becomes Khosrow’s love-rival. Khosrow cannot abide Farhad, so he sends him as an exile to Behistun mountain with the impossible task of carving stairs out of the cliff rocks. Farhad begins his task hoping that Khosrow will allow him to marry Shirin. Yet, Khosrow sends a messenger to Farhad and gives him false news of Shirin’s death. Hearing this false news, Farhad throws himself from the mountaintop and dies. Khosrow writes a letter to Shirin, expressing his regret for Farhad’s death. Soon after this incident, Mariam also dies. According to Ferdowsi’s version, it was Shirin who secretly poisoned Mariam. Shirin replies to Khosrow’s letter with another satirical letter of condolences.

Khosrow, before proposing marriage to Shirin, tries to have intimacy with another woman named Shekar in Isfahan, which further delays the lovers’ union. Finally, Khosrow goes to Shirin’s castle to see her. Shirin, seeing that Khosrow is drunk, does not let him in the castle. She particularly reproaches Khosrow for his intimacy with Shekar. Khosrow, sad and rejected, returns to his palace.

Shirin eventually consents to marry Khosrow after several romantic and heroic episodes. Yet, Shiroyeh, Khosrow’s son from his wife Mariam, is also in love with Shirin. Shiroyeh finally murders his father Khosrow and sends a messenger to Shirin conveying that after one week, she would have to marry him. Shirin, in order to avoid marrying Shiroy, kills herself. Khosrow and Shirin were buried together in the same grave.

There are many references to the legend throughout the poetry of other Persian poets including Farrokhi, Qatran, Mas’ud-e Sa’d-e Salman, Othman Mokhtari, Naser Khusraw, Anwari and Sanai. Nizam al-Mulk mentioned that the legend was a popular story in his era.[6]

Although the story was known before Nizami, it was brought to its greatest romantic height by him. Unlike the Shahnameh, which focuses on the history, kingship and battles of Khosrow, Nizami decided to focus on the romantic aspect of the story.

When the Seljuq Sultan Arsalan Shah requested a love epic from the poet without specifying the subject further, Nizami picked on the story of lovers Khosrow and Shirin, a theme set in his own region and based on at least partly historical facts, though an aura of legend already surrounded it.

Nizami Ganjavi (1141–1209) himself considered it the sweetest story in the world:

The tale of Khosraw and Shirin is well known
And by Truth, there is no sweeter story than it.

It is believed to be one of the best works of Nizami. His first wife Afaq died after it was completed. Many versions of Nizami’s work have been retold. The story has a constant forward drive with exposition, challenge, mystery, crisis, climax, resolution, and finally, catastrophe.

Besides Ferdowsi, Nizami’s poem was influenced by Asad Gorgani and his “Vis and Rāmin”.[7] which is of the same meter and has similar scenes. Nizami’s concern with astrology also has a precedent in the elaborate astrological description of the night sky in Vis and Ramin. Nizami had a paramount influence on the romantic tradition, and Gorgani can be said to have initiated much of the distinctive rhetoric and poetic atmosphere of this tradition, with the absence of the Sufi influences, which are seen in Nizami’s epic poetry.

According to the Encyclopædia Iranica: “The influence of the legend of Farhad is not limited to literature, but permeates the whole of Persian culture, including folklore and the fine arts. Farhad’s helve supposedly grew into a tree with medicinal qualities, and there are popular laments for Farhad, especially among the Kurds (Mokri).”[6]

In 2011, the Iranian government’s censors refused permission for a publishing house to reprint the centuries-old classic poem that had been a much-loved component of Persian literature for 831 years. While the Iranian Ministry of Culture and Islamic Guidance offered no immediate official explanation for refusing to permit the firm to publish their eighth edition of the classic, the Islamic government’s concerns reportedly centered on the “indecent” act of the heroine, Shirin, in embracing her husband.[8]

Orhan Pamuk’s novel My Name Is Red (1998) has a plot line between two characters, Shekure and Black, which echoes the Khosrow and Shirin story, which is also retold in the book. The novel uses the Turkish spelling of Khosrow’s name, Hüsrev.

The tale has been retold by countless Sufi poets and writers in areas which were previously part of the Persian Empire or had Persian influences, such as the northern parts of the neighbouring Indian subcontinent. In Europe, the story was told by Hungarian novelist Mór Jókai. However, the story is usually told under the name of “Shirin Farhad”. The story has also become a standard tale in traditional Punjabi Qisse and Bengali Kissa.[9][10] The story has been filmed numerous times including: 1926,[11] 1929,[12] 1931,[13] 1934,[14] 1945,[15] 1948,[16] 1956 starring Madhubala and Pradeep Kumar,[17][18] 1970,[19] 1975[20] and 1978.[21]

The tale was used as the inspiration for a 2008 Iranian film, Shirin, made by Abbas Kiarostami. In this formally unusual film, the story is told via the reactions of an audience of Iranian women as they sit watching the film in a cinema. The viewer has to divine the story by only ever seeing these emoting faces and listening to the film’s soundtrack.

The story was also referenced in the Jonathan Richman and the Modern Lovers song “Shirin & Fahrad”.

The tale was also an inspiration for the 2012 Bollywood romantic comedy film Shirin Farhad Ki Toh Nikal Padi.[18]

خبرگزاری کردپرس _ سرزمین کهن و پررمز و راز ایران در طول تاریخ پر فراز و نشیب خود گنجینه بزرگی از هنر و ادبیات را برای فرزندان این آب و خاک بر جای گذاشته است. گنجینه‌هایی که از تند بادها و طوفان‌ها در امانند و برای همیشه در دل تاریخ جاودان و ماندگار می‌مانند. اگر چه بسیاری از آثار ارزشمند ایران زمین چون کتابخانه‌ها، لوح‌ها، اسناد و کتیبه‌ها در هجوم بیگانگان در آتش کینه دشمنان و مهاجمان سوخت و از میان رفت اما آنچه باقی مانده گنجینه‌ای بزرگ و ارزشمند است.  اقوام ایرانی مانند اقوام دیگر ملت‌ها بخش بسیار بزرگی از تاریخ نانوشته خود را در سینه افراد حفظ کرده و با روایات شفاهی آن محفوظات را از نسلی به نسل دیگر انتقال داده‌اند. هزاران افسانه، تمثیل، ضرب‌المثل و شعر و…از ادوار گوناگون تاریخ باقی مانده‌است، که هرکدام از این آثار به نوبه خود گنجینه‌ای گرانسنگ را تشکیل می‌دهند.  افسانه خسرو و شیرین که ساخته و پرداخته نظامی گنجوی شاعر قرن پنجم هجری است با وجود آنکه مکتوب شده است ولی توده‌های مردم با روایات گوناگونی آن را سینه به سینه به نسل‌های پس از خود انتقال داده‌اند. درباره اینکه آیا افسانه خسرو و شیرین قبل از خلق آن توسط نظامی گنجوی افسانه‌ای شفاهی و فولکلور بوده اطلاع دقیقی در دست نیست. بسیاری از مورخان و صاحب نظران افسانه خسرو وشیرین یا شیرین و فرهاد که برای ایرانیان به شکل اسطوره درآمده است، را قسمتی از تاریخ مستند ایران به شمار آورده‌اند که اثری ماندگار در ادبیات کلاسیک ایران است.  این افسانه همچون بسیاری از افسانه‌های کهن رایج در ایران در میان هر قوم و قبیله‌ای به روایات مختلف بیان شده است، گویی اقوام ایرانی هرکدام در زمان روایت این افسانه به دنبال آرمان‌ها و آرزوهای خود بوده‌اند. زیرا از آنچه در خمسه نظامی آمده است فراتر رفته و حکایات آن را در قالب‌های دیگری ریخته و به زبان خاص مردمان آن دیار بیان کرده‌اند. در اصل داستان خسرو و شیرین که در کتاب خمسه نظامی به زبان منظوم آمده است شیرین دو بار عاشق می‌شود، یکبار عاشق خسرو پرویز که با او ازدواج می‌کند و بار دیگر زمانی که همسر خسرو پرویز بوده دل به عشق فرهاد می‌بندد و عشقی ممنوعه را رقم می‌زند. پروفسور آرتور کریستین سن در کتاب ایران در زمان ساسانیان به نقل از بلعمی قصه عاشقانه فرهاد و شیرین را چنین آورده است که «فرهاد فریفته این زن شد و خسرو او را به کندن کوه بیستون گماشت فرهاد در آن کوه به بریدن سنگ مشغول شد. هر پاره که از کوه می‌برید چنان عظیم بود که امروز صد مرد آن را نتواند برداشت.»  این افسانه در بین مردم غرب کشور و کُردها قالب خاصی یافته و به شکلی دیگر بیان می‌شود. مردم کُرد زبان این افسانه را شیرین و فرهاد نامیده و قهرمان اصلی این داستان را شیرین و فرهاد ذکر کرده‌اند و از خسروپرویز به‌عنوان کاراکتری منفی و زورگو که قصد ازدواج اجباری با شیرین را دارد یاد می‌کنند. در این روایت شیرین دست رد به سینه خسرو پرویز می‌زند و تن به ازدواج اجباری با او نمی‌دهد. الماس خان کندوله‌ای که در زمان افشاریان می‌زیسته و یکی از سرداران نادر شاه افشار بوده است، مورد غضب شاه قرار می‌گیرد و از کار برکنار شده و به کندوله زادگاه خود باز می‌گردد. او در خلوت و انزوا به خلق افسانه منظوم شیرین و فرهاد به زبان کُردی می‌پردازد، که اثر این شاعر توانمند کُرد در سال‌های اخیر به‌صورت کتاب چاپ و به بازار عرضه شده است. در سال‌های اخیر نیز مجموعه‌ای منثور توسط نگارنده تهیه و چاپ شد که نه قالب روایی افسانه خسرو وشیرین نظامی گنجوی است و نه اثر منظوم شیرین و فرهادی که الماس خان کندوله‌ای به آن پرداخته، بلکه روایتی است بصورت شفاهی و سینه به سینه که در میان مردم غرب کشور بازگو می‌شود.  در ادبیات، هر شاعری که می‌خواهد از داغ عشقی سخن بگوید یا نامی از شیرین و فرهاد می‌آورد و یا از کوه کندن فرهاد در بیستون می‌سراید. هرچند که در منطقه غرب آثاری وجود دارد که هرکدام را جداگانه به فرهاد نسبت می‌دهند اما شاخص‌ترین آن اثری است در مجموعه جهانی بیستون که به فرهاد تراش یا فراتاش معروف است. در حقیقت این اثر در ادبیات عامیانه افسانه شیرین و فرهاد نقش پررنگ‌تری دارد. این اثر که حدود ۲۰ متر ارتفاع و ۲۰۰ متر طول دارد در ضلع غربی مجموعه جهانی بیستون در سینه کوه نقر گردیده که آثار قلم حجاران بر روی آن بصورت واضح مشهود است.  سفرنامه‌نویسان، مورخان و باستان‌شناسان هرکدام نظرات مختلفی را درباره این اثر ارایه کرده‌اند، به گونه‌ای که یکی آن را اثری از داریوش هخامنشی می‌داند و دیگری اثری از خسروپرویز برای ایجاد کاخ و یا کتیبه‌ای به منظور نوشتن شرح فتوحات خود نسبت می‌دهد. عده‌ای آن را معدنی از دوره هخامنشی و عده‌ای دیگر نیز یک معدن دوره ساسانی برای ایجاد کاخ خسرو، پل خسرو، پل بیستون و… می‌نامند. اما آنچه تا به امروز در میان مردم پایدار و پابرجاست فرهادتراش اثری است از فرهاد برای معشوقه خود شیرین که در دوره ساسانیان ایجاد شده است.

سرویس آذربایجان غربی- ٢٦ تیر ماه، هفدهمین سالروز درگذشت نابغه نامدار کُرد، استاد «مجتبی میرزاده»، است و به جرات می توان گفت؛ وقتی ویولن و کمانچه در دستانش جا خوش می کردند، به ذات مشترکی تبدیل می شدند که دیگر تمیز دادن آن سازها از او ممکن نبود، از این رو عنوان شعبده‌باز نابغه در جهان صداها از آن اوست.

سرویس کرمانشاه _ مدیر پایگاه میراث جهانی هورامان / اورامانات گفت: یکی از اهداف اصلی ثبت جهانی اورامان بهره گیری از ضوابط مهم تر برای حفاظت از میراث فرهنگی و اصالت های فرهنگی، تاریخی و معماری منطقه است.

سرویس کرمانشاه _ بهمن امیری مقدم گفت: با وجود اینکه بسیاری از مردم مناطق مختلف دنیا، از فرهنگ اصیل خود فاصله گرفته اند، ولی مردم اورامانات همچنان اصالت های فرهنگی خویش را حفظ کرده اند.

آیا داستان خسرو و شیرین واقعی است؟

تحلیل سخنی با مسئولان/ احسان هوشمند یکشنبه 26 تیر 1401در سوگ دانشمند برجسته فیزیک دکتر «محمدرضا ستاره»سخنی با مسئولان/ احسان هوشمند«استاد محمدرضا ستاره یکی از دانشمندان برتر فیزیک نظری درگذشت.» دکتر ستاره که یکی از شاخص‌ترین استادان فیزیک کشور بود، درحالی‌که دوران پختگی علمی خود را تجربه می‌کرد و مقالات علمی فراوانی در مهم‌ترین مجلات علمی بین‌المللی فیزیک منتشر کرده بود، بر اثر حادثه تصادف در جاده دیوان‌دره به بیجار گروس مجروح و به بیمارستان‌های بیجار و سپس سنندج منتقل و درنهایت به بیمارستان امام خمینی تهران اعزام شد.ستاد «امحای» دریاچه ارومیه!/ صلاح الدین خدیو شنبه 25 تیر 1401ستاد «امحای» دریاچه ارومیه!/ صلاح الدین خدیوسرویس آذربایجان غربی- صلاح الدین خدیو، فعال مدنی در یادداشتی انتقادی از عملکرد ستاد احیای دریاچه ارومیه ترجیح می دهد از آن به عنوان ستاد «امحای» دریاچه نام ببرد و با نقد هزینه کرد بدون نتیجه ٦ هزار میلیارد تومانی این ستاد آن را لانه قوم گرایی، باشگاه سیاسی و نردبانی برای ورود به انتخابات و درآمدن از صندوق های رای خوانده است.صدای پای رئیس جمهور … / دکتر محمدعلی سلطانی پنجشنبه 23 تیر 1401صدای پای رئیس جمهور … / دکتر محمدعلی سلطانیسرویس کرمانشاه –  دکتر محمدعلی سلطانی از چهره های برجسته فرهنگی، ادبی و دانشگاهی کشور در مطلبی به مناسبت سفر قریب الوقوع رئیس جمهور به کرمانشاه و مطالبات استان، مطلبی پیرامون وضعیت اقتصادی و … منطقه و مطالبات مردم به نگارش درآورده که در ادامه می خوانید:تاخت تورم در آذربایجان غربی؛ جایگاه گذشته هم بر باد رفت! /رضوان آیرملو جمعه 17 تیر 1401تاخت تورم در آذربایجان غربی؛ جایگاه گذشته هم بر باد رفت! /رضوان آیرملوسرویس آذربایجان غربی- رضوان آیرملو، روزنامه نگار، در یادداشت انتقادی زیر در خصوص رشد نرخ تورم در استان آذربایجان غربی، به مقایسه آن با سال های گذشته می پردازد و معتقد است؛ وضعیت نه تنها ارتقا نیافته بلکه بدتر هم شده است. او همچنین از سفرهای بی نتیجه شهرستانی استاندار، تصویب مصوبات فله‌ ای در هر سفر بدون تامین منابع مالی لازم جهت اجرا انتقاد کرده و این کارها را اقداماتی سطحی و عوامگرایانه می داند.نگاهی گذرا به برخی استعدادها و ظرفیت‌های مغفول و معطل کردستان/ محمد هادیفر پنجشنبه 16 تیر 1401به بهانه سفر ریاست محترم جمهورینگاهی گذرا به برخی استعدادها و ظرفیت‌های مغفول و معطل کردستان/ محمد هادیفرکردستان با همه ظرفیت هایی که دارد فاقد برنامه مدون توسعه می باشد. مع الاسف جایگاه مناطق در برنامه های شش گانه توسعه کشور تعریف نشده و بیشتر به آمارها بدون توجه به برنامه ها و تحولات اشاره رفته است. برهمین اساس عمده ترین آفت توسعه استان عدم شناخت از استعدادهای واقعی و ظرفیت‌های بالقوه و عدم ترتب آنها می باشد . کردستان فرهنگی می بایست با استفاده از استعداد ذاتی و ظرفیت منطقه ای سهم خود را از توسعه کل کشور به دست آورده تا در جایگاه توسعه متوازن منطقه ای قرار گیرد. آرشیو / ادامه… گفتگو ضوابط ثبت جهانی به حفظ اصالت های فرهنگی و تاریخی اورامان کمک می کند شنبه 25 تیر 1401پویا طالب نیا در گفتگو با کردپرس مطرح کرد:ضوابط ثبت جهانی به حفظ اصالت های فرهنگی و تاریخی اورامان کمک می کندسرویس کرمانشاه _ مدیر پایگاه میراث جهانی هورامان / اورامانات گفت: یکی از اهداف اصلی ثبت جهانی اورامان بهره گیری از ضوابط مهم تر برای حفاظت از میراث فرهنگی و اصالت های فرهنگی، تاریخی و معماری منطقه است.حمله ترکیه به منبج و تل رفعت محتمل است شنبه 25 تیر 1401عضو دفتر نمایندگی اداره خودگردان کُردستان سوریه در اقلیم کُردستان عراق به کُردپرس گفت؛حمله ترکیه به منبج و تل رفعت محتمل استسرویس سوریه- عضو دفتر نمایندگی اداره خودگردان کُردستان سوریه در اقلیم کُردستان عراق گفت: احتمال حمله وجود دارد اما مقاومت این‌بار در برابر تجاوزات ترکیه گسترده‌تر است چرا که اداره خودگردان با ارتش سوریه و روسیه برای مقابله با هر هجومی به توافق رسیده است.تهدید قبر تاریخی «قاضی فتاح» در مهاباد/ساخت منزل مسکونی در دل یک اثر تاریخی!! جمعه 24 تیر 1401در گفت وگو با کردپرس مطرح شد؛تهدید قبر تاریخی «قاضی فتاح» در مهاباد/ساخت منزل مسکونی در دل یک اثر تاریخی!!سرویس آذربایجان غربی- تجدید ساخت غیر مجاز یک بنای مسکونی در محوطه اثر تاریخی و ثبت ملی حوضخانه مسجد «شاه درویش» مهاباد، که پیشتر رفع تصرف شده بود، اکنون در نبود نظارت به مرحله پایانی رسیده است. با توجه به اهمیت وجود قبور شهدای تاریخی حمله روس تزاری به مهاباد در مسجد شاه درویش و بنای تاریخی مذکور، اداره میراث فرهنگی مهاباد مجددا طرح شکایت کرده است.جمعی از نمایندگان مجلس از وزیر نیرو شکایت کردند پنجشنبه 23 تیر 1401در گفت وگو با کردپرس مطرح شد؛جمعی از نمایندگان مجلس از وزیر نیرو شکایت کردندسرویس آذربایجان غربی- نماینده سردشت و پیرانشهر در مجلس شورای اسلامی گفت: جمعی از نمایندگان مجلس در قالب ماده ۲۳۴ آیین‌نامه داخلی مجلس درباره مدیریت منابع آب، از وزیر نیرو شکایت کردند.احتمال حمله زمینی ترکیه به شمال سوریه قوی است سه شنبه 21 تیر 1401سیاستمدار کُرد سوری در گفت‌وگو با کُردپرس مطرح کرد؛احتمال حمله زمینی ترکیه به شمال سوریه قوی استسرویس سوریه- عضو کمیته مرکزی حزب اتحاد کُردستانی سوریه(P.Y.K.S) گفت: توافق ترکیه با سوئد و فنلاند منافع پ.ک.ک را هدف قرار می‌دهد‌. آرشیو / ادامه… گزارش «مجتبی میرزاده»؛ نابغه ای با پنجه های طلایی یکشنبه 26 تیر 1401١٧ سال بعد از کوچ هنرمند نامدار کُرد؛«مجتبی میرزاده»؛ نابغه ای با پنجه های طلاییسرویس آذربایجان غربی- ٢٦ تیر ماه، هفدهمین سالروز درگذشت نابغه نامدار کُرد، استاد «مجتبی میرزاده»، است و به جرات می توان گفت؛ وقتی ویولن و کمانچه در دستانش جا خوش می کردند، به ذات مشترکی تبدیل می شدند که دیگر تمیز دادن آن سازها از او ممکن نبود، از این رو عنوان شعبده‌باز نابغه در جهان صداها از آن اوست.میزان استخراج نفت و گاز در مناطق تحت کنترل کُردها در سوریه چقدر است؟ شنبه 25 تیر 1401میزان استخراج نفت و گاز در مناطق تحت کنترل کُردها در سوریه چقدر است؟سرویس سوریه- کُردهای سوریه روزانه نزدیک‌ به ۵۰ هزار بشکه نفت خام از میادین مختلف شمال و شرق سوریه استخراج می‌کنند.زنگ خطر جدی بحران آب در پیرانشهر به صدا درآمد! شنبه 25 تیر 1401گزارش ویژه کردپرس؛زنگ خطر جدی بحران آب در پیرانشهر به صدا درآمد!سرویس آذربایجان غربی- شهرستان پیرانشهر با وجود برخورداری از چندین سد و رودخانه پر آب، در ماه‌های اخیر گرفتار بحران کم آبی شده، این در حالی است که علاوه بر شهروندان این شهر قلب بی جان دریاچه نیمه خشک ارومیه هم به امید انتقال آب از این شهر می تپد!رسانه بازتاب دهنده مسائل اجتماعی است نه تولید کننده آن/ ضرورت تبدیل تهدیدها به فرصت در فضای مجازی پنجشنبه 23 تیر 1401در سمینار رسانه، فضای مجازی و آسیب های اجتماعی مطرح شدرسانه بازتاب دهنده مسائل اجتماعی است نه تولید کننده آن/ ضرورت تبدیل تهدیدها به فرصت در فضای مجازیسمینار رسانه، فضای مجازی و آسیب اجتماعی روز پنجشنبه با هدف افزایش غنای علمی در حوزه های رسانه ای و فضای مجازی و بررسی آسیب های این حوزه توسط خبرگزاری کردپرس و با حمایت اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی کردستان در دو پنل تخصصی برگزار شد.‌سران داعش در مناطق تحت اشغال ترکیه چه می‌کنند؟ پنجشنبه 23 تیر 1401‌سران داعش در مناطق تحت اشغال ترکیه چه می‌کنند؟سرویس سرویه- بنا به اخبار منابع خبری از سال ۲۰۱۷ تا به امروز بیش ۴۰ فرد وابسته به داعش و گروه‌های تندرو در مناطق تحت اشغال ترکیه بوسیله هواپیماهای بدون سرنشین آمریکا کشته شده‌اند. آرشیو / ادامه…

«استاد محمدرضا ستاره یکی از دانشمندان برتر فیزیک نظری درگذشت.» دکتر ستاره که یکی از شاخص‌ترین استادان فیزیک کشور بود، درحالی‌که دوران پختگی علمی خود را تجربه می‌کرد و مقالات علمی فراوانی در مهم‌ترین مجلات علمی بین‌المللی فیزیک منتشر کرده بود، بر اثر حادثه تصادف در جاده دیوان‌دره به بیجار گروس مجروح و به بیمارستان‌های بیجار و سپس سنندج منتقل و درنهایت به بیمارستان امام خمینی تهران اعزام شد.

سرویس آذربایجان غربی- صلاح الدین خدیو، فعال مدنی در یادداشتی انتقادی از عملکرد ستاد احیای دریاچه ارومیه ترجیح می دهد از آن به عنوان ستاد «امحای» دریاچه نام ببرد و با نقد هزینه کرد بدون نتیجه ٦ هزار میلیارد تومانی این ستاد آن را لانه قوم گرایی، باشگاه سیاسی و نردبانی برای ورود به انتخابات و درآمدن از صندوق های رای خوانده است.

سرویس کرمانشاه –  دکتر محمدعلی سلطانی از چهره های برجسته فرهنگی، ادبی و دانشگاهی کشور در مطلبی به مناسبت سفر قریب الوقوع رئیس جمهور به کرمانشاه و مطالبات استان، مطلبی پیرامون وضعیت اقتصادی و … منطقه و مطالبات مردم به نگارش درآورده که در ادامه می خوانید:

سرویس آذربایجان غربی- رضوان آیرملو، روزنامه نگار، در یادداشت انتقادی زیر در خصوص رشد نرخ تورم در استان آذربایجان غربی، به مقایسه آن با سال های گذشته می پردازد و معتقد است؛ وضعیت نه تنها ارتقا نیافته بلکه بدتر هم شده است. او همچنین از سفرهای بی نتیجه شهرستانی استاندار، تصویب مصوبات فله‌ ای در هر سفر بدون تامین منابع مالی لازم جهت اجرا انتقاد کرده و این کارها را اقداماتی سطحی و عوامگرایانه می داند.

کردستان با همه ظرفیت هایی که دارد فاقد برنامه مدون توسعه می باشد. مع الاسف جایگاه مناطق در برنامه های شش گانه توسعه کشور تعریف نشده و بیشتر به آمارها بدون توجه به برنامه ها و تحولات اشاره رفته است. برهمین اساس عمده ترین آفت توسعه استان عدم شناخت از استعدادهای واقعی و ظرفیت‌های بالقوه و عدم ترتب آنها می باشد . کردستان فرهنگی می بایست با استفاده از استعداد ذاتی و ظرفیت منطقه ای سهم خود را از توسعه کل کشور به دست آورده تا در جایگاه توسعه متوازن منطقه ای قرار گیرد.

سرویس کرمانشاه _ مدیر پایگاه میراث جهانی هورامان / اورامانات گفت: یکی از اهداف اصلی ثبت جهانی اورامان بهره گیری از ضوابط مهم تر برای حفاظت از میراث فرهنگی و اصالت های فرهنگی، تاریخی و معماری منطقه است.

سرویس سوریه- عضو دفتر نمایندگی اداره خودگردان کُردستان سوریه در اقلیم کُردستان عراق گفت: احتمال حمله وجود دارد اما مقاومت این‌بار در برابر تجاوزات ترکیه گسترده‌تر است چرا که اداره خودگردان با ارتش سوریه و روسیه برای مقابله با هر هجومی به توافق رسیده است.

سرویس آذربایجان غربی- تجدید ساخت غیر مجاز یک بنای مسکونی در محوطه اثر تاریخی و ثبت ملی حوضخانه مسجد «شاه درویش» مهاباد، که پیشتر رفع تصرف شده بود، اکنون در نبود نظارت به مرحله پایانی رسیده است. با توجه به اهمیت وجود قبور شهدای تاریخی حمله روس تزاری به مهاباد در مسجد شاه درویش و بنای تاریخی مذکور، اداره میراث فرهنگی مهاباد مجددا طرح شکایت کرده است.

سرویس آذربایجان غربی- نماینده سردشت و پیرانشهر در مجلس شورای اسلامی گفت: جمعی از نمایندگان مجلس در قالب ماده ۲۳۴ آیین‌نامه داخلی مجلس درباره مدیریت منابع آب، از وزیر نیرو شکایت کردند.

سرویس سوریه- عضو کمیته مرکزی حزب اتحاد کُردستانی سوریه(P.Y.K.S) گفت: توافق ترکیه با سوئد و فنلاند منافع پ.ک.ک را هدف قرار می‌دهد‌.

سرویس آذربایجان غربی- ٢٦ تیر ماه، هفدهمین سالروز درگذشت نابغه نامدار کُرد، استاد «مجتبی میرزاده»، است و به جرات می توان گفت؛ وقتی ویولن و کمانچه در دستانش جا خوش می کردند، به ذات مشترکی تبدیل می شدند که دیگر تمیز دادن آن سازها از او ممکن نبود، از این رو عنوان شعبده‌باز نابغه در جهان صداها از آن اوست.

سرویس سوریه- کُردهای سوریه روزانه نزدیک‌ به ۵۰ هزار بشکه نفت خام از میادین مختلف شمال و شرق سوریه استخراج می‌کنند.

سرویس آذربایجان غربی- شهرستان پیرانشهر با وجود برخورداری از چندین سد و رودخانه پر آب، در ماه‌های اخیر گرفتار بحران کم آبی شده، این در حالی است که علاوه بر شهروندان این شهر قلب بی جان دریاچه نیمه خشک ارومیه هم به امید انتقال آب از این شهر می تپد!

سمینار رسانه، فضای مجازی و آسیب اجتماعی روز پنجشنبه با هدف افزایش غنای علمی در حوزه های رسانه ای و فضای مجازی و بررسی آسیب های این حوزه توسط خبرگزاری کردپرس و با حمایت اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی کردستان در دو پنل تخصصی برگزار شد.

سرویس سرویه- بنا به اخبار منابع خبری از سال ۲۰۱۷ تا به امروز بیش ۴۰ فرد وابسته به داعش و گروه‌های تندرو در مناطق تحت اشغال ترکیه بوسیله هواپیماهای بدون سرنشین آمریکا کشته شده‌اند.

کليه حقوق اين پایگاه اطلاع‌رسانی متعلق به «خبرگزاری کردپرس» بوده و هرگونه استفاده از مطالب آن با ذکر منبع بلامانع است.

تمام حقوق این وب سایت برای خبرگزاری کردپرس محفوظ است.

امپراتوري كورش و داريوش يك امپراتوري نمونه است كه مورخ مي‌تواند از تأمل در آن دريابد كه مملكت تنها با قدرت نظامي و حتي با نظارت چشم و گوش حكومت، برپا نمي‌ماند، احتياج به تفاهم و تسامح نيز هست و اين تسامح كورشي است كه بي‌شك اسباب سرافرازي تاريخ ايران است

عبدالحسین زرین کوب

زندگی عاشقانه خسرو و شیرین بر اساس زندگی پر فراز و نشیب شاهنشاه ساسانی و شیرین شاهزاده ارمنی رقم خورده است. خسروپرویز در سال 590 میلادی تاجگذاری نمود و رسما شاهنشاه ایران شد. اتفاقات بسیاری در طول حکومت وی رخ داد که در این مکان نمی گنجد ولی زندگی زناشویی این پادشاه حماسه ای را در کشور ما رقم زد که امروزه نیز جای خود را در تاریخ ما به شکل زیبایی حفظ کرده است. بسیاری از بزرگان شعر و ادب و تاریخ ایران پیرامون این حماسه سروده هایی را از خود به جای گذاشتند تا نسلهای آینده از آن بهره ببرند همچون فردوسی بزرگ، نظامی گنجوی، وحشی بافقی و چند تن دیگر از بزرگان نکته جالب این ماجرا در این است که مادر شیرین که شهبانوی ارمنستان بوده به دختر خویش در این مورد هشدار می دهد که از جریان ویس و رامین عبرت بگیرد و آن را تکرار نکند. ماجرا در بسیاری وقایع همچون ویس و رامین در صدها سال قبل از خسرو و شیرین است. فردوسی بزرگ می فرماید: خسرو فرزند هرمزد چهارم از دوره کودکی از خصایص برجسته ای برخوردار بود وی پیکری ورزیده و قامتی بلند داشت. از دیدگاه دانش و خرد و تیر اندازی وی بر همگان برتری داشت. به گفته تاریخ نگاران او می توانست شیری را با تیر به زمین بزند و ستونی را با شمشیر فرو بریزد. در سن چهارده سالگی به فرمان پدرش وی به فیلسوف بزرگ ایرانی بزرگمهر سپرده شد. خسرو شبی در خواب پدر بزرگ اندیشمند و فریهخته خود انوشیروان دادگر را به خواب دید که به او از دیدار با عشق زندگی اش خبر می داد و اینکه به زودی اسب جدیدی به نام شبدیز را خواهد یافت که او از طوفان نیز تندرو تر است. سپس او را از نوازنده جدیدش به نام باربد که میتواند زهر را گوارا سازد آگاهی داد و اینکه به زودی تاج شاهنشاهی را بر سر خواهد گذاشت. فردوسی بزرگ می فرماید : ز پرویز چون داستانی شگفت

آیا داستان خسرو و شیرین واقعی است؟

ز من بشنوی یاد باید گرفت

که چونان سزاواری و دستگاه

بزرگی و اورنگ و فر و سپاه

کز آن بیشتر نشنوی در جهان

اگر چند پرسی ز دانا مهان

ز توران و از چین و از هند و روم

ز هر کشوری که آن بد آباد بوم

همی باژ بردند نزدیک شاه

برخشنده روز و شبان سیاه روزی خسرو از دوست خویش شاهپور که هنرمندی شایسته بود درباره زنی به نام مهین بانو در قلمرو حکومتی ارمنستان که جزوی از خاک ایران بوده است سخنهایی می شنود. از دختر زیبایش شیرین می شنود که شاهزاده ای برجسته و با کمالات است. شاهپور وی را به خسرو پیشنهاد میکند و خسرو که از تمجید های وی شگفت زده شده بود پیشنهاد وی را می پذیرد . روزی شاپور تصور نقاشی خسرو را به ارمنستان می برد و در حکم دوست نقش واسطه را برای خسرو ایفا میکند . شیرین نیز با نگاهی به فرتور با ابهت خسرو عاشق و دلباخته وی می شود . شاپور حلقه ای را با خود برده بود تا در صورت پاسخ مثبت از شاهزاده آن را به وی تقدیم کند و چنین نیز کرد و شیرین را به تیسپون مدائن در بغداد امروزی که پایتخت ساسانی بود دعوت نمود . شیرین روزی به بهانه شکار از مادر درخواست اجازه نمود و با اسبی تندرو به نام شبدیز همراه با یارانش راهی تیسفون می گردد . در میان راه به دریاچه ای کوچک ( به نام سرچشمه زندگانی ) برخورد میکند و از فرط خستگی همانجا توقف میکند . شیرین برای خنک کردن خویش لباسهایش را از تن بدر میکند و برای شنا راهی آب میگردد . به گفته مورخین چهره شیرین و اندام وی چنان زیبا و محسور کننده بوده که چشمان آسمان پر از اشک می شده است . شیرین در روزگار خویش در زیبای چهره و اندام سرآمد روزگار خود بود و نمونه بارزی از یک زن ایرانی از نسل آریا. در این میان خسرو که در تیسفون درگیری شخصی به نام بهرام چوبین بود ( بهرام از سرداران بنام ایران بود که برای گرفتن تاج و مقام بر ضد شاه شورش کرده بود و سکه هایی به نام خود ( بهرام ششم ) ضرب کرده بود . ) به اندرز بزرگ امید یا بزرگمهر پایتخت را برای مدتی ترک میکند. به همین به یارانش در تیسپون می سپارد که اگر شیرین شاهزاده ارمنستان به دیدار وی آمد از او به مهربانی پذیرایی کنند . خسرو پس از این وقایع سوار بر اسب خویش تیسفون را به همراه سپاهی بزرگی با درفش کاویانی به دست ترک میکند و از قضای روزگار خسرو به همان منطقه ای می رسد که از نظر سبزی و زیبایی بر دیگر مناطق برتری داشته است و شیرین نیز همانجا با بدن عریان مشغول آب تنی بوده است . شیرین با خود اندیشه میکند که این شخص چه کسی می تواند باشد که چنین احساساتی را در وی بوجود آورده است بیگمان تنها خسرو است که مرا گرفتار خویش کرده است . ولی از طرفی خسرو شاه شاهان – شاه ممالک بزرگ ایران چگونه ممکن است با چنین لباس و ظاهری عادی در دشت ها و مزارع حاضر شود . پس لباس خویش را بر تن میکند و بر سوار بر اسپ خویش میگردد و دور می شود . خسرو نیز که تصویر وی را توسط شاپور دیده بود او را شناخت و دقایقی که مهو زیبایی شیرین شده بود او را از دست داد و هنگامی که در پی او جستجو کرد وی را نیافت . خسرو اشکی از دیدگانش فرو می ریزد و خود را سرزنش میکند و به راه خود ادامه می دهد فردوسی بزرگ می فرماید : چنان شد که یکروز پرویز شاه

همی آرزوی کرد نخچیرگاه

بیاراست برسان شاهنشهانکه بودند ازو پیشتر در جهان

چو بالای سیصد ب زرین ستام

ببردند با خسرو نیکنام

همه جامه ها زرد و سرخ و بنفش

شاهنشاه با کاویانی درفش

چو بشنید شیرین که آمد سپاهبپیش سپاه آن جهاندار شاه

یکی زرد پیراهن مشکبوی

بپوشید و گلنارگون کرد روی

شیرین نیز به پایتخت ایران رسید و خود را به دربار معرفی نمود. زنان دربار که از زیبایی او شگفت زده شده بودند وی را احترام گذاشتند و او را راهنمایی کردند. شیرین پس از ساعتی متوجه آشوبهای پایخت می شود و از اطرافیان می شنود که خسرو به همین منظور دربار را ترک کرده است. در این لحظه متوجه می شود که شخصی که در میان راه در حال آبتنی مشاهده کرده بود کسی نبوده جز خسروپرویز معشوقه خود. در همین حال خسرو به ارمنستان رسید. ( ارمنستان یکی از شهرهای ایران بود که خودش شاهی داشت و شاه آنجا زیر نظر شاه شاهان ایران بود ) و به دیدار مهین بانو شهبانوی ارمنستان رفت و در کنار وی شرابی نوشید و از فقدان شیرین ابراز ناراحتی نمود . خسرو پس از چند روز اقامت در ارمنستان پیکی از تیسپون دریافت میکند که بزرگان ایران برای وی نوشته بودند . متن نامه حکایت از آن داشت که پدر خسرو ( هرمزد ) درگذشته است و حال تاج و تخت کشور در انتظار اوست . خسرو راهی تیسپون می شود و پس از رسیدن به آنجا مشاهده میکند که شیرین تیسفون را ترک کرده است . شیرین نیز پس از مدتی به ارمنستان باز میگردد تا با خسرو دیدار کند ولی هر دو در یک روز ترک مکان کرده بودند و موفق به دیدار یکدگیر نشدند. در این میان بهرام چوبین از وقایع عاشق شدن خسرو بر شیرین آگاه می شود و در ایران شایع می کند که شاهنشاه از عشق وی دیوانه شده است و توانایی اداره کشور را ندارد . پس از چنین شایعاتی شورشهایی بر ضد شاه صورت میگیرد و بر اثر همین شایعات خسرو با مشورت بزرگان ایران پایتخت را دگر بار ترک میکند و راهی آذربایجان و سپس ارمنستان میگردد و در همانجا با معشوقه خود دیدار میکند . وقایع این دو دلداده باعث میگردد که مادر شیرین ( مهین بانو ) به دخترش تذکر بدهد که یا بایستی به همسری وی دربیایی یا وی را ترک کنی . مادر بار دگر شیرین را از راهی که ویس رفت بر حذر می دارد و به عواقب غیر اخلاق آن هشدار میدهد ولی او نمی دانست که دست روگاز دقیقا همان ماجرا را باردیگر رقم می زند و او نمی تواند مانع از وقوع آن شود . خسرو نیز از سخنان آنان آگاهی یافت و این امر مایه کدورت هایی بین آنان شد که در نهایت با سخنانی تند خسرو آنان را ترک میکند و راهی قسطنطنیه ( در استانبول ترکیه کنونی ) شد . خسرو آنجا از ارتش بیزانس درخواست یاری کرد تا شورش غاصب تاج و تخت بهرام چوبینه را خاموش کند . برای این امر مجبور به گزیدن مریم – دختر امپراتور روم به همسری شد تا پیمان خانوادگی خود را با امپراتور مستحکم کند و از او درخواست ارتش کند . پس از درگیری میان بهرام چوبین و خسرو بهرام شکست میخورد و به چین می گریزد… پس از آرام شدن پایتخت و تاجگذاری پادشاه – خسرو باردگیر به اندیشه معشوقه خود می افتاد و برای همین امر به نوازندگان مشهور خود نکسیا و باربد فرمان میدهد سرودها و موسیقی هایی را در ستایش این عشق جاودانه بنوازند . در این میان مادر شیرین میهن بانو که شاه ارمنستان بود با زندگی بدرود حیات میکند و تاج شاهی به شیرین دختر وی می رسد . ولی در این برهه از زمان شخصی به نام فرهاد که به فرهاد سنگ تراش مشهور بود وارد جریان می شود . روزی که شیرین در شکار بود با فرهاد رودر روی می شود و فرهاد ناخواسته عاشق و دلباخته شیرین می شود و از زیبایی او حیران می گردد . فرهاد برای رسیدن به شاهزاده ارمنی دست به هر کاری می زد و این تلاشهای در نهایت به خسرو گزارش شد . خسرو در مرحله نخست با او سخن گفت و کوشش کرد که وی را از ادامه این راه منصرف نماید . ولی فرهاد نپذیرفت . خسرو کیسه های طلا و جواهراتی را به او هدیه داد تا اندیشه شیرین را از یاد ببرد . ولی فرهاد هیج یک از این پاداشها را نمی پذیرد . در نهایت خسرو مجبور به دادن فرمانی می شود که شاید فرهاد را منصرف کند . خسرو به فرهاد می گوید که اگر میخواهی به شیرین برسی بایستی شکافی بزرگ در کوه بیستون در کرمانشاهان ایجاد کنی تا کاروانها بتوانند از آن عبور کنند . فرهاد این کار غیر ممکن را به شرطی می پذیرد که خسرو دست از شیرین بردارد . فرهاد شروع به کندن بیستون میکند . شیرین روزی برای فرهاد شیر تازه می آورد تا خستگی را از تن بدر کند . ولی در هنگام بازگشت اسبش از پای می افتد و هلاک می شود . فرهاد از این امر آگاهی می یابد و شیرین را بر دوش می گیرد و شاهانه به قصرش می رساند و خبر این ماجرا به خسرو می رسد . خسرو که استقامت فرهاد را در ربودن شیرین می بیند و به این اندیشه می افتاد که شاید وی روزی بتواند بیستون را شکاف دهد پس اخبارهای جعلی در شهر پراکنده می کند و قاصدی نزد فرهاد می فرستد که شیرین فوت شده است . فرهاد که در بالای کوه مشغول کندن بیستون بود با شنیدن خبر درگذشت شیرین دیگر ادامه راه برایش غیر ممکن بود و هیچ تمایلی به زندگی نداشت پس خود را از بالای کوه به پایین پرت میکند و جان می سپارد . امروزه نام قصر شیرین در کرمانشاه به همین روی بر این شهر گذاشته شده است زیرا شیرین بناهایی را برای خویش در آنجا ساخته بود مریم همسر خسرو پس از مدتی فوت یا مسموم می شود. خسرو راهی اصفهان میگردد . آنجا دختری به نام شکر که در زیبایی و معصومیت در شهر خود مشهور است را به همسری برمیگزیند . ولی پس از مدتی دوباره به اندیشه شیرین می افتد . پس دست به نوشتن نامه هایی برای شیرین می زند . شیرین پس از مدتی به دعوت خسرو راهی تیسپون می شود و به سرودهای مشهور باربد و نکیسا که در ستایش این دو عاشق قدیمی سروده بودند گوش فرا می دهد . همین امر باعث میگردد تا آنها کدورتهای گذشته را کنار بگذارند و با اجرای مراسمی با شکوه و سلطنتی به عنوان ملکه ایران برگزیده می شود و همسری خسرو را با جان و دل بپذیرد . روزگار این دو عاشق قدیمی پس از بدنیا آمدن چند فرزند به نقطه های پایانی رسید و شیرویه پسر خسرو ( از مریم ) برای کسب تاج و تخت پدر شبی به کنار وی رفت و پدر را برای رسیدن به مقام پادشاهی با ضرب چاقویی می کشد . این اتفاق در سال 628 میلادی رخ داد صبح آن روز خبر کشته شدن خسرو شاهنشاه ایران تمام شهر را پر کرد و او را با مراسمی رسمی به خاک سپاردند و آرامگاهی برایش بنا کردند . پس از این ماجرای شیروی درخواست ازدواج با شیرین را می دهد ولی شیرین که دیگر معشوقه اش را از دست داده بود به در پاسخ به نامه شیروی چنین گفت که من زنی آبرومند هستم و عاشق همسرم و اینک تنها یک خواهش از جانشین خسروپرویز دارم و آن این است که درب آرامگاه همسرم را یک بار دیگر باز کنید چنین گفت شیرین به آزادگان

که بودند در گلشن شادگان که از من چه دیدی شما از بدی

ز تازی و کژی و نابخری بسی سال بانوی ایران بودم

بهر کار پشت دلیران بودم نجستم همیشه جز از راستی

ز من دور بود کژی و کاستی چنین گفت شیرین که ای مهتران

جهاندیده و کار کرده سران به سه چیز باشد زنان را بهی

که باشد زیبای تخت مهی یکی آنکه شرم و باخواستت

که جفتش بدو خانه آراستست دگر آن فرخ پسر زاید اوی

زشوی خجسته بیفزاید اوی سوم آنکه بالا و روشن بود

بپوشیدگی نیز مویش بود بدانگه که من جفت خسرو شدم

بپیوستگی در جهان نو شدم شیروی که در اندیشه رسیدن به شیرین بود موافقت کرد. شیرین به کنار کالبد بیجان خسرو رفت که با پارچه ای پوشیده شده بود. سپس خود را به روی بدن همسر و معشوقه اش انداخت و ساعتها گریه کرد و در نهایت برای اثبات پایداری در عشق اش زهری که با خود آورده بود را نوش کرد و آرام و جاودانه پس از دقایقی به روح خسرو پیوست و با زندگی بدرود حیات گفت. خودکشی شیرین تا سالها زبان زد مردمان منطقه بود و استواری راستین او به همسر و عشق دیرینه اش درس عبرت برای جوانان آینده این مرز و بوم گشت فردوسی بزرگ می فرماید : نگهبان در دخمه را باز کرد

زن پارسا مویه آغاز کرد

بشد چهره بر چهره خسرو نهاد

گذشته سختیها همی کرد یاد همانگاه زهر هلاهل بخورد

ز شیرین روانش برآورد گرد نشسته بر شاه پوشیده روی

بتن در یک جامه کافور بوی بدیوار پشتش نهاده بمرد

بمرد و ز گیتی ستایش ببرد

آیا داستان خسرو و شیرین واقعی است؟

بازی اشکنک دارد ، سر شکستنک دارد

برای دلداری دادن به کودکی که در بازی آسیب دیده، بکار می رود

خسرو و شیرین دومین منظومه نظامی‌ و معروفترین اثر و به عقیده گروهی از سخن‌سنجان شاهکار اوست. در حقیقت نیز، نظامی‌ با سرودن این دومین کتاب (پس از مخزن الاسرار) راه خود را باز می‌یابد و طریقی تازه در سخنوری و بزم آرایی پیش می‌گیرد. این منظومه شش هزار و چند صد بیتی دارای بسیاری قطعات است که بی هیچ شبهه از آثار جاویدان زبان پارسی است و همان‌هاست که موجب شده است گروهی انبوه از شاعران به تقلیــد از آن روی آورند، گو این که هیچ یک از آنان، جز یکی دو تن، حتی به حریم نظامی ‌نیز نزدیک نشده اند و کار آن یکی دو تن نیز در برابر شهرت و عظمت اثر نظامی ‌رنگ باخته است.

هرمز پادشاه ایران، صاحب پسری می‌‌شود و نام او را پرویز می‌نهد. پرویز در جوانی علی رغم دادگستری پدرمرتكب تجاوز به حقوق مردم می‌شود. او كه با یاران خود برای تفرج به خارج از شهر رفته، شب هنگام در خانه ی یك روستایی بساط عیش و نوش برپا می‌كند و بانگ ساز و آوازشان در فضای ده طنین انداز می‌گردد. حتی غلام و اسب او نیز از این تعدی بی نصیب نمی‌مانند.هنگامی‌ كه هرمز از این ماجرا آگاه می‌شود، بدون در نظر گرفتن رابطه‌ی پدر – فرزندی عدالت را اجرا می‌كند: اسب خسرو را می‌كشد؛ غلام او را به صاحب باغی كه دارایی‌اش تجاوز شده بود، می‌بخشد و تخت خسرو نیز از آن صاحب خانه‌ی روستایی می‌شود. خسرو نیز با شفاعت پیران از سوی پدر، بخشیده می‌شود. پس از این ماجرا، خسرو، انوشیروان- نیای خود را- در خواب می‌بیند. انوشیروان به او مژده می‌دهد كه چون در ازای اجرای عدالت از سوی پدر، خشمگین نشده و به منزله‌ی عذرخواهی نزد هرمز رفته، به جای آنچه از دست داده، موهبت‌هایی به دست خواهد آوردكه بسیار ارزشمندتر می‌باشند: دلارامی ‌زیبا، اسبی شبدیز نام، تختی با شكوه و نوازنده ای به نام باربد. مدتی از این جریان می‌گذرد تا اینكه ندیم خاص او – شاپور- به دنبال وصف شكوه و جمال ملكه‌ای كه بر سرزمین ارّان حكومت می‌كند، سخن را به برادرزاده‌ی او، شیرین، می‌كشاند. سپس شروع به توصیف زیبایی‌های بی حد او می‌نماید، آنچنان كه دل هر شنونده‌ای را اسیر این تصویر خیالی می‌كرد. حتی اسب این زیبارو نیز یگانه و بی همتاست. سخنان شاپور، پرنده‌ی عشق را در درون خسرو به تكاپو وامی‌دارد و خواهان این پری سیما می‌شود و شاپور را در طلب شیرین به ارّان می‌فرستد. هنگامی‌ كه شاپور به زادگاه شیرین می‌رسد، در دیری اقامت می‌كند و به واسطه‌ی ساكنان آن دیر از آمدن شیرین و یارانش به دامنه‌ی كوهی در همان نزدیكی آگاه می‌شود. پس تصویری از خسرو می‌كشد و آن را بر درختی در آن حوالی می‌زند. شیرین را  در حین عیش و نوش می‌بیند و دستور می‌دهد تا آن نقش را برای او بیاورند. شیرین آنچنان مجذوب این نقاشی می‌شود كه خدمتكارانش از ترس گرفتار شدن او، آن تصویر را از بین می‌برند و نابودی آن را به دیوان نسبت می‌دهند و به بهانه ی اینكه آن بیشه،  سرزمین پریان است، از آنجا رخت برمی‌بندند و به مكانی دیگر می‌روند  اما در آنجا نیز شیرین دوباره تصویر خسرو را كه شاپور نقاشی كرده بود، می‌بیند و از خود بیخود می‌شود. وقتی دستور آوردن آن تصویر را می‌دهد، یارانش آن را پنهان كرده و باز هم پریان را در این كار دخیل می‌دانند و رخت سفر می‌بندند. در اقامتگاه جدید، باز هم تصویر خسرو، شیرین را مجذوب  خود می‌كند و این بار شیرین شخصاً به سوی نقش رفته و آن را برمی‌دارد و چنان شیفته‌ی خسرو می‌شود كه برای به دست آوردن ردّ و  نشانی از او، از هر رهگذری سراغ او را می‌گیرد؛ اما هیچ نمی‌یابد. در این هنگام شاپور كه در كسوت مغان رفته از آنجا می‌گذرد. شیرین او را می‌خواند تا مگر نشانی از نام و جایگاه آن تصویر به او بگوید. شاپور هم در خلوتی كه با شیرین داشت پرده از این راز برمی‌گشاید و نام و نشان خسرو و داستان دلدادگی او به شیرین را بیان می‌كند و همان گونه كه با سخن افسونگر خود، خسرو را در دام عشق شیرین گرفتار كرده، مرغ دل شیرین را هم به سوی خسرو به پرواز درمی‌آورد. شیرین كه در اندیشه ی رفتن به مدائن است، انگشتری را به عنوان نشان از شاپور می‌گیرد تا بدان وسیله به حرمسرای خسرو راه یابد. شیرین كه دیگر در عشق روی دلداده‌ی نادیده گرفتار شده بود، سحرگاهان بر شبدیز می‌نشیند و به سوی مدائن می‌تازد.از سوی دیگر خسرو كه مورد خشم پدر قرار گرفته به نصیحت بزرگ امید، قصد ترك مدائن می‌كند. قبل از سفر به اهل حرمسرای خود سفارش می‌كند كه اگر شیرین به مدائن آمد، در حق او نهایت خدمت و مهمان نوازی را رعایت كنند و خود با جمعی از غلامانش راه ارّان را در پیش می‌گیرد.در بین راه كه شیرین خسته از رنج سفر در چشمه‌ای تن خود را می‌شوید، متوجه حضور خسرو می‌شود. هر دو كه با یك نگاه به یكدیگر دل می‌بندند، به امید رسیدن به یاری زیباتر، از این عشق چشم می‌پوشند. خسرو به امید شاهزاده‌ای كه در ارّان در انتظار اوست و شیرین به یاد صاحب تصویری كه در كاخ خود روزگار را با عشق او می‌گذراند.شیرین پس از طی مسافت طولانی به مدائن رسید؛ اما اثری از خسرو نبود. كنیزان، او را در كاخ جای داده و آنچنان كه خسرو سفارش كرده بود در پذیرایی از او می‌كوشیدند. شیرین كه از رفتن خسرو به اران آگاه شد، بسیار حسرت خورد. رقیبان به واسطه‌ی حسادتی كه نسبت به شیرین داشتند، او را در كوهستانی بد آب و هوا مسكن دادند و شیرین در این مدت تنها با غم عشق خسرو زندگی می‌كرد. از سوی دیگر تقدیر نیز خسرو را در كاخی مقیم كرده بود كه روزگاری شیرین در آن می‌خرامید و صدای دل انگیزش در فضای آن می‌پیچید. اما دیگر نه از صدای گام‌های شیرین خبری بود و نه از نوای سحرانگیزش. شاپور خسرو را از رفتن شیرین به مدائن آگاه می‌كند و از شاه دستور می‌گیرد كه به مدائن رفته و شیرین را با خود نزد خسرو بیاورد. شاپور این بار نیز به فرمان خسرو گردن می‌نهد و شیرین را در حالی كه در آن كوهستان بد آب و هوا به سر می‌برد، نزد خسرو به اران آورد. هنوز شیرین به درگاه نرسیده كه خبر مرگ هرمز كام او را تلخ می‌كند.  به دنبال شنیدن این خبر، شاه جوان عزم مدائن می‌كند تا به جای پدر بر تخت سلطنت تكیه زند. دگر باره شیرین قدم در قصر می‌نهد به امید اینكه روی دلداده‌ی خود را ببیند؛ اما باز هم ناامید می‌شود.در حالی كه خسرو در ایران به پادشاهی رسیده بود، بهرام چوبین علیه او قیام می‌كند و با تهمت پدركشی، بزرگان قوم را نیز بر ضد خسرو تحریك می‌نماید. خسرو نیز كه همه چیز را از دست رفته می‌یابد، جان خود را برداشته و به سوی موقان می‌گریزد. در میان همین گریزها و نابسامانی‌ها، روزی كه با یاران خود به شكار رفته بود، ناگهان چشمش بر شیرین افتاد كه او نیز به قصد شكار از كاخ بیرون آمده بود. دو دلداده پس از مدت‌ها دوری، سرانجام یكدیگر را دیدند در حالی كه خسرو تاج و تخت شاهی را از دست داده بود. خسرو به دعوت شیرین قدم در كاخ مهین بانو گزارد. مهین بانو كه از عشق این دو و سرگذشت شیرین با خوبرویان حرمسرایش آگاهی داشت، از شیرین خواست كه تنها در مقابل عهد و كابین خود را در اختیار خسرو نهد و هرگز با او در خلوت سخن نگوید. شیرین نیز بر انجام این خواسته سوگند خورد.خسرو و شیرین بارها در بزم و شكار در كنار هم بودند؛ اما خسرو هیچ گاه نتوانست به كام خود برسد. سرانجام پس از اظهار نیازهای بسیار از سوی خسرو و ناز از سوی شیرین،‌خسرو دل از معشوقه‌ی خود برداشت و عزم روم كرد. در آنجا مریم، دختر پادشاه روم را به همسری برگزید و بعد از مدتی نیز با سپاهی از رومیان به ایران لشكر كشید و تاج و تخت سلطنت را بازپس گرفت. اما در عین داشتن همه‌ی نعمت‌های دنیایی، از دوری شیرین در غم و اندوه بود. شیرین نیز در فراق روی معشوق در تب و تاب و بیقراری بود.مهین بانو در بستر مرگ، برادرزاده ی خود را به صبر و شكیبایی وصیت می‌كند. تجربه به او نشان داده كه غم و شادی در جهان ناپایدار است و به هیچ یك نباید دل بست؟؟؟پس از مرگ مهین بانو، شیرین بر تخت سلطنت نشست و عدل و داد را در سراسر ملك خود پراكند. اما همچنان از دوری خسرو، ناآرام بود. پادشاهی را به یكی از بزرگان درگاهش سپرد و به سوی مدائن رهسپار شد.در همان هنگام كه روزگار نیك بختی خسرو در اوج بود، خبر مرگ بهرام چوبین را شنید. سه روز به رسم سوگواری، دست از طرب و نشاط برداشت و در روز چهارم به مجلس بزم نشست و به امید اینكه نواهای باربد، درد دوری شیرین را در وجودش درمان كند، او را طلب كرد. باربد نیز سی لحن خوش آواز را از میان لحن‌های خود انتخاب كرد و نواخت. خسرو نیز در ازای هر نوا، بخششی شاهانه نسبت به باربد روا داشت.آن شب پس از آن كه خسرو به شبستان رفت، عشق شیرین در دلش تازه شده بود. با خواهش و التماس از مریم خواست تا شیرین را به حرمسرای خود آورد؛ اما با پاسخی درشت از سوی مریم مواجه شد. خسرو كه دیگر نمی‌توانست عشق سركش خود را مهار كند، ‌شاپور را به طلب شیرین فرستاد. اما شیرین با تندی شاپور را از درگاه خود به سوی خسرو روانه كرد.شیرین این بار نیز در همان كوهستان رخت اقامت افكند و غذایی جز شیر نمی‌خورد. از آنجا كه آوردن شیر از چراگاهی دور، كار بسیار مشكلی بود، شاپور برای رفع این مشكل، فرهاد را به شیرین معرفی كرد.در روز ملاقات شیرین و فرهاد، فرهاد دل در گرو شیرین می‌بازد. این اولین دیدار آنچنان او را مدهوش می‌كند كه ادراك از او رخت بر می‌بندد و دستورات شیرین را نمی‌فهمد. هنگامی‌ كه از نزد او بیرون می‌آید، سخنان شیرین را از خدمتكارانش می‌پرسد و متوجه می‌شود باید جویی از سنگ، از چراگاه تا محل اقامت شیرین بنا كند. فرهاد آنچنان با عشق و علاقه تیشه بر كوه می‌زد كه در مدت یك ماه، جویی در دل سنگ خارا ایجاد كرد و در انتهای آن حوضی ساخت. شیرین به عنوان دستمزد، گوشواره ی خود را به فرهاد داد اما فرهاد با احترام فراوان گوشواره را نثار خود شیرین كرد و روی به صحرا نهاد این عشق روزگار فرهاد را آنچنان پر تب و تاب و بیقرار ساخت كه داستان آن بر سر زبان‌ها افتاد و خسرو نیز از این دلدادگی آگاه شد. فرهاد را به نزد خود خواند و در مناظره ای كه با او داشت، فهمید توان برابری با عشق او را نسبت به شیرین ندارد. پس تصمیم گرفت به گونه ای دیگر او را از سر راه خود بردارد. خسرو، فرهاد را به كندن كوهی از سنگ می‌فرستد و قول می‌دهد اگر این كار را انجام دهد، شیرین و عشق او را فراموش كند.فرهاد نیز بی درنگ به پای آن كوه می‌رود. نخست بر آن نقش شیرین و شاه و شبدیز را حك كرد و سپس به كندن كوه با یاد دلارام خود پرداخت. آنچنان كه حدیث كوه كندن او در جهان آوازه یافت. روزی شیرین سوار بر اسب به دیدار فرهاد رفت و جامی ‌شیر برای او برد. در بازگشت اسبش در میان كوه فرو ماند و بیم سقوط بود. اما فرهاد اسب و سوار آن را بر گردن نهاد و به قصر برد. خبر رفتن شیرین نزد فرهاد و تأثیر این دیدار در قدرت او برای كندن سنگ خارا به گوش خسرو می‌رسد. او كه دیگر شیرین را، از دست رفته می‌بیند، به دنبال چاره است. به راهنمایی پیران خردمند قاصدی نزد فرهاد می‌فرستد تا خبر مرگ شیرین را به او بدهند مگر در كاری كه در پیش گرفته سست شود. هنگامی ‌كه پیك خسرو، خبر مرگ شیرین را به فرهاد می‌رساند، او تیشه را بر زمین می‌زند و خود نیز بر خاك می‌افتد. شیرین از مرگ او، داغدار می‌شود و دستور می‌دهد تا بر مزار او گنبدی بسازند. خسرو نامه‌ی تعزیتی طنزگونه برای شیرین می‌فرستد و او را به ترك غم و اندوه می‌خواند. پس از گذشت ایامی ‌از این واقعه، مریم نیز می‌میرد و شیرین در جواب نامه‌ی خسرو، نامه ای به او می‌نویسد و به یادش می‌آورد كه از دست دادن زیبارویی برای او اهمیتی ندارد زیرا هر گاه بخواهد، نازنینان بسیاری در خدمتگزاری او حاضرند. خسرو پس از خواندن نامه به فراست در می‌یابد كه جواب آنچنان سخنانی، این نامه است. بعد از آن برای به دست آوردن شیرین تلاش‌های بسیاری نمود اما همچنان بی‌نتیجه بود و شیرین مانند رؤیایی، دور از دسترس. خسرو كه از جانب شیرین، ناامید شده بود به دنبال زنی شكرنام كه توصیف زیبایی‌اش را شنیده بود به اصفهان رفت. اما حتی وصال شكر نیز نتوانست آتش عشق شیرین را در وجود او خاموش كند. خسرو كه می‌دانست شاپور تنها مونس شب‌های تنهایی شیرین بود، او را به درگاه احضار كرد تا مگر شیرین برای فرار از تنهایی به خسرو پناه آورد. شیرین نیز در این تنهایی‌ها روزگار را با گریه و زاری و گله و شكایت به سر برد. روزی خسرو به بهانه‌ی شكار به حوالی قصر شیرین رفت. شیرین كه از آمدن خسرو آگاه شده بود، كنیزی را به استقبال خسرو فرستاد و او را در بیرون قصر، منزل داد. سپس خود به نزد شاه رفت. شاه نیز كه از نحوه‌ی پذیرایی میزبان ناراضی بود، با وی به عتاب سخن گفت و شكایت‌ها نمود و اظهار نیازها كرد اما شیرین همچنان خود را از او دور نگه می‌دارد و تأكید می‌كند تنها مطابق رسم و آیین خسرو می‌تواند به عشق او دست یابد. پس از گفتگویی طولانی و بی‌نتیجه، خسرو مأیوس و سرخورده از قصر شیرین باز می‌گردد. با رفتن خسرو، تنهایی بار دیگر همنشین شیرین می‌شود و او را دلتنگ می‌كند. پس به سوی محل اقامت خسرو رهسپار می‌شود و به كمك شاپور، دور از چشم شاه، در جایگاهی پنهان می‌شود. سحرگاهان، خسرو مجلس بزمی ‌ترتیب می‌دهد. شیرین نیز در گوشه‌ای از مجلس پنهان می‌شود. در این بزم نیك از زبان شیرین غزل می‌گوید و باربد از زبان خسرو. پس از چندی غزل گفتن، شیرین صبر از كف می‌دهد و از خیمه‌ی خود بیرون می‌آید. خسرو كه معشوق را در كنار خود می‌یابد به خواست شیرین گردن می‌نهد و بزرگانی را به خواستگاری او می‌فرستد و او را با تجملاتی شاهانه به دربار خود می‌آورد. خسرو پس از كام یافتن از شیرین، حكومت ارمن را به شاپور می‌بخشد. خسرو نصیحت شیرین را مبنی بر برقراری عدالت و دانش آموزی با گوش جان می‌شنود و عمل می‌كند. در راه آموختن علم، مناظره ای طولانی میان او و بزرگ امید روی می‌دهد و در آن سؤالاتی درباره‌ی چگونگی افلاك و مبدأ و معاد و بسیاری مسائل دیگر می‌پرسد. پس از چندی، با وجود آنكه خسرو از بد ذاتی پسرش شیرویه آگاه است، به سفارش بزرگ امید، او را بر تخت می‌نشاند و خود رخت اقامت در آتشخانه می‌افكند. شیرویه با به دست گرفتن قدرت، پدر را محبوس كرد و تنها شیرین اجازه‌ی رفت و آمد نزد او را داشت اما وجود شیرین حتی در بند نیز برای خسرو دلپذیر و جان بخش بود. یك شب كه خسرو در كنار شیرین آرمیده بود، فرد ناشناسی به بالین او آمد و با دشنه‌ای جگرگاهش را درید. حتی در كشاكش مرگ نیز راضی نشد موجب آزار شیرین شود و بی صدا جان داد. شیرین به واسطه‌ی خون آلود بودن بستر از خواب ناز بیدار شد و معشوقش را بی‌جان یافت و ناله سر داد. در میانه‌ی ناله و زاری شیرین بر مرگ همسر، شیرویه برای او پیغام خواستگاری فرستاد. شیرین نیز دم فرو بست و سخن نگفت. صبحگاهان، كه خسرو را به دخمه بردند، شیرین نیز با عظمتی شاهانه قدم در دخمه نهاد و در تنهایی‌اش با او دشنه ای بر تن خود زد و در كنار خسرو جان داد. بزرگان كشور نیز كه این حال را دیدند، خسرو و شیرین را در آن دخمه دفن كردند.    

بیشتر بدانید : مناظره خسرو و فرهاد کوه‌کن

بیشتر بدانید : ایرادهایی که ارشاد پس از 9 قرن به خسرو و شیرین گرفت!

بیشتر بدانید : قصری كه برای شیرین بنا شد!

آیا داستان خسرو و شیرین واقعی است؟

بیشتر بدانید : دلدادگان و عشاقی که تصویرشان در کتب قدیمی نقش بست + عکس

 گردآوری: گروه فرهنگ و هنر سیمرغseemorgh.com/cultureمنبع: rahtoosheh.iranblog

 

 

.باز نشر مطالب پورتال سیمرغ تنها با ذکر نام و آدرس مجاز می باشد

 

 

خسرو و شیرین دومین منظومه از مجموعه‌ی پنج گنج نظامی، داستان عشق خسرو پرویز پادشاه ساسانی به شیرین شاهزاده‌ی ارمنی است. عاشق این داستان یعنی خسرو، همچون مجنون عاشقی شوریده دل و پاکباز نیست بلکه پادشاهی هوس‌باز است که وقتی با معشوق خود قهر می‌کند به سراغ زنان دیگر هم می‌رود؛ شاید بتوان گفت شیرین عاشق‌تر از اوست.

          در این منظومه‌ داستان کوچک‌تری هم وجود دارد؛ درباره‌ی عشق جوانی کوهکن به‌نام فرهاد که دلباخته‌ی شیرین است و در واقع او عاشق واقعی شیرین است که عاقبت به‌نیرنگ خسرو کشته می‌شود. در پایان، خسرو و شیرین با هم ازدواج می‌کنند اما خسرو به‌مجازات ظلمی که بر فرهاد کرده است می‌رسد و به دست پسر خود کشته می‌شود. نظامی داستان خسرو و شیرین را در سال 576 هجری قمری به نظم درآورده است.

          نکته‌ای که در این داستان وجود دارد، توجه نظامی به فرهنگ و عرف جامعه است. زنان داستان و مخصوصاً شیرین پاکدامن هستند. شیرین حتی با اصرار خسرو و قول او مبنی بر ازدواج به‌هیچوجه حاضر نمی‌شود قبل از پیمان زناشوئی، دست خسرو به او برسد که این کار، بارها باعث عصبانیت خسرو گشته و برای او غم هجران و ترغیب خسرو به رو آوردن به زنان را به‌بار می‌آورد. این داستان را می‌توان با داستان ویس و رامین سروده‌ی فخرالدین اسعد گرگانی مقایسه کرد. آن داستان پر از روابط غیراخلاقی بین زنان و مردان است همچون اظهار عشق موبد به شهرو که زنی شوهردار است، ازدواج ویس با برادرش ویرو (که گرچه بر اساس دین زرتشتی آن زمان غیر شرعی نبوده است ولی در جامعه اسلامی بسیار زشت تلقی می‌شود)، رابطه رامین با دایه که زنی مسن است، رابطه ویس با رامین که برادر شوهرش است و . . . . . . ناگفته پیداست که اگر در داستان اصلی خسرو و شیرین هم این روابط وجود داشته است؛ نظامی در هنگام سرودن داستان آنها را تعدیل کرده است. به همین دلیل داستان خسرو و شیرین که یک قرن بعد از ویس و رامین سروده شده است؛ بیشتر مقبولیت یافته و مورد پسند جامعه قرار گرفته است. عبید زاکانی در مطلبی طنزآمیز می‌گوید ” از دختری که داستان ویس و رامین می‌خواند توقع پاکدامنی نداشته باشید!!”

آیا داستان خسرو و شیرین واقعی است؟

 

خسرو و شیرین

در ایران دوره‌ی ساسانی، پس از مرگ خسرو انوشیروان، پسرش هرمز به پادشاهی می‌رسد. بعد از چندی، هرمز صاحب پسری می‌شود که او را خسرو پرویز می‌نامند. این پسر بزرگ می‌شود و تبدیل به جوانی زیبا، رشید و دلاور می‌گردد.

خسرو ندیم و همنشینی به‌نام شاپور دارد که مردی جهان‌دیده و در نقاشی و صورتگری چیره‌دست است. شاپور روزی از دیده و شنیده‌های خود در سفرهایش سخن می‌گوید و کلامش به‌آنجا می‌رسد که: «در سرزمین ارمنستان و کنار دریای خزر زنی از نسل شاهان به‌نام مهین‌بانو حکومت می‌کند. این زن برادرزاده‌ای به‌نام شیرین داردکه در زیبائی و دلبری در تمام دنیا بی‌همتاست. و مهین‌بانو او را به ولیعهدی خود برگزیده است. شیرین اسب سیاهرنگی به‌نام شبدیز دارد که در تاخت و تاز، هیچ اسبی به گرد او نمی‌رسد و او همیشه (با هفتاد دختر که در خدمت او هستند) به گردش و تفریح در دشت و صحرا مشغول است. »

خسرو ندیده عاشق شیرین می‌شود و شاپور را برای به‌دست آوردن او به ارمنستان می‌فرستد. شاپور در کوهستان‌های ارمنستان به دیری می‌رسد که راهبان (عابدان مسیحی که ترک دنیا کرده‌اند) در آنجا به عبادت مشغولند. از آنان سراغ شیرین را می‌گیرد. راهبان می‌گویند که در پائین این کوه چمن‌گاهی است که هر روز جمعی از دختران، صبح تا عصر در آنجا تفریح می‌کنند.نآنجا ا شاپور سحرگاه قبل از آن‌که شیرین و همراهانش بیایند، به چمن‌گاه آمده ؛ تصویری از خسرو را، با دقت تمام می‌کشد و آن را به درختی چسبانده و به‌سرعت دور می‌شود.

وقتی شیرین و ندیمه‌هایش برای تفریح می‌آیند؛ شیرین تصویر خسرو را روی درخت می‌بیند و دلباخته‌اش می‌شود. اما همراهان او، از ترس این‌که مبادا تصویر طلسم یا افسونی باشد آن را پاره می‌‌کنند.

شاپور دو روز دیگر این کار را تکرار می‌کند. در سومین مرتبه شیرین بی‌قرار می‌شود و به یکی از ندیمه‌هایش دستور می‌دهد بر سر راه بنشیند تا شاید یکی از رهگذران از صاحب تصویر اطلاعی داشته باشد. شاپور به صورت رهگذری از آنجا عبور می‌کند و ندیمه او را به نزد شیرین می‌برد. شیرین تصویر را به او نشان می‌دهد و می‌پرسد: «آیا او را می‌شناسی؟» شاپور (که نقشه‌اش عملی شده است) زبان به تعریف و تمجید از خسرو می‌گشاید که : «صاحب این تصویر خسرو پرویز ولیعهد و پادشاه آینده‌ی ایران است که در هفت کشور کسی به زیبائی، ثروت و قدرت او پیدا نمی‌شود.»

شیرین که طاقت از دست داده است راز دل را بر شاپور می‌گشاید و از او می‌خواهد اگر می‌تواند چاره‌ای کند که او خسرو را ببیند. شاپور پاسخ می‌دهد: «در حقیقت من از طرف خسرو آمده‌ام؛ چون او نیز با شنیدن آوازه‌ی زیبائیت عاشق تو شده است. برای رسیدن به او، روزی به بهانه‌ی شکار بیرون بیا و به سمت مدائن (پایتخت ساسانیان) حرکت کن. در آنجا به قصر برو و این انگشتر را که به تو می‌دهم به کنیزان او نشان بده ‌تا تو را بپذیرند. در آنجا منتظر خسرو بمان تا به دیدار تو بیاید.»

شب‌هنگام شیرین از مهین‌بانو اجازه‌ی شکار می‌گیرد و صبح با یارانش به شکار می‌رود. او در شکارگاه از یاران جدا می‌شود و به سرعت به‌سوی ایران حرکت می‌کند. همراهانش گمان می‌کنند که اسب او (شبدیز) رم است اما هرچه به دنبال او می‌گردند اثری از او نمی‌یابند. بنابراین به شهر برمی‌گردند و خبر گم شدن شیرین را به مهین‌بانو می‌دهند. مهین‌بانو با غم بسیار به این نتیجه می‌رسد که هیچ سواری به گرد پای شبدیز نمی‌رسد. پس منتظر می‌شود که شاید از او خبری برسد.

از سوی دیگر شیرین پس از چندین روز اسب تاختن به چمن‌زار و چشمه‌ای می‌رسد و برای رفع خستگی، جامه از تن در می‌آورد ؛ پارچه‌ای آبی رنگ به کمر می‌بندد و برای شستشو به داخل آب چشمه می‌رود.

در ایران، پس از آن‌که شاپوربه ارمنستان می‌رود؛ دشمنان خسرو، به‌نام او (که هنوز به پادشاهی نرسیده است) سکه ضرب می‌کنند و به شهرها می‌فرستند. با این کار، هرمز به فرزندش بدگمان می‌شود و تصمیم می‌گیرد او را به‌زندان بفرستد. خسرو به‌کمک یکی از درباریان از قصد پدر آگاه می‌شود و چاره را در آن می‌بیند که تا آرام شدن اوضاع، از کشور دور شود. پس به قصرش می‌رود و به کنیزانش سفارش می‌کند اگر دختری زیباروی با اسبی سیاه به اینجا آمد از او پذیرائی کنید و سپس به‌سوی ارمنستان می‌گریزد.

پس از چندین روز سفر، خسرو در مسیرش به چمن‌زاری می‌رسد. تصمیم می‌گیرد ساعتی در آنجا به استراحت بپردازد. او به‌تنهائی برای گردش به‌سوی چشمه‌ای که در آن نزدیکی است می‌رود. در آنجاست که شیرین مشغول شستشو و آب‌تنی است و موهایش بر صورتش ریخته و از دور و برش غافل است. وقتی شیرین موهایش را کنار می‌زند و به‌اطرافش نگاهی می‌اندازد، جوان زیبائی را می‌بیند که او را تماشا می‌کند. او از ترس به‌خود می‌لرزد و با موهایش بدنش را می‌پوشاند. خسرو که فریفته‌ی شیرین شده است لحظه‌‌ای از او چشم برنمی‌دارد ولی وقتی می‌بیند دختر از نگاه او در رنج است چشم از او برمی‌گیرد و به مناظر دیگر نگاه می‌کند. شیرین از فرصت استفاده کرده و لباس پوشیده و بر شبدیز سوار می‌شود و به‌سرعت دور می‌شود. وقتی خسرو دوباره به سوی چشمه نگاه می‌کند دیگر اثری از دختر نمی‌بیند. این دو نفر گرچه یک‌دیگر را نشناخته‌اند ولی نادانسته به‌هم علاقمند می‌شوند.

شیرین به سفرش ادامه می‌دهد تا به مدائن می‌رسد و به‌قصر خسرو وارد می‌شود. در آنجا کنیزان او را می‌پذیرند اما از روی حسادت با او بدرفتاری می‌کنند. شیرین از آنان می‌خواهد تا قصری جداگانه برای او در محلی خوش آب و هوا بسازند. ولی کنیزان به بنّائی که قرار است قصر شیرین را بسازد فرمان می‌دهند که قصر را در محلی دورافتاده و و دلگیر بسازد. بنّا هم قصر را در محلی سنگلاخ و بد آب‌وهوا در 60 کیلومتری کرمانشاهان می‌سازد. شیرین به‌همراه چند کنیز به آنجا (که بی‌شباهت به زندان نیست) رفته و به‌انتظار خسرو می‌نشیند.

از سوی دیگر خسرو به ارمنستان می‌رسد و مهین‌بانو او را با احترام فراوان استقبال کرده از او می‌خواهد مدتی در ارمنستان مهمان او باشد. خسرو مدتی در آنجا به عیش و خوشی می‌پردازد تا وقتی که شاپور به حضورش می‌رسد و ماجرای شیرین و رفتن او به مدائن را تعریف می‌کند. خسرو مطمئن می‌شود که دختری را که در چشمه مشغول آب‌تنی دیده است همان شیرین بوده است. خسرو شاپور را مأمور برگرداندن شیرین به ارمنستان می‌کند.

همان روز مهین‌بانو وارد بزم خسرو می‌شود و خسرو ماجرای آمدن شاپور و رسیدن شیرین به مدائن را به‌او خبر می‌دهد و می‌گوید به‌زودی شاپور را برای بازگرداندن شیرین به مدائن می‌فرستم. مهین‌بانو پیشنهاد می‌کند که برای رفتن شاپور به مدائن از اسبی به‌نام گلگون که همانند شبدیز تندرو و رهوار است استفاده شود و خسرو می‌پذیرد.

وقتی شاپور به مدائن می‌رسد و سراغ شیرین را می‌گیرد؛ او در قصرش می‌یابد و چون از او می‌پرسد چرا در این جای دلگیر ساکن شده‌است شیرین می‌گوید: ” اینجا را به همنشینی با کنیزان فتنه‌جوی خسرو ترجیح می‌دهم “. شاپور خبر رسیدن خسرو به ارمنستان را به او شیرین می‌دهد و از او می‌خواهد که با هم به‌نزد خسرو بروند.

قبل از این‌که شیرین و شاپور به ارمنستان برسند؛ به خسرو خبر می‌دهند که پدرش هرمز درگذشته است و او باید برای تصاحب تاج و تخت به مدائن برگردد. خسرو به مدائن می‌رود و بر تخت سلطنت می‌نشیند. پس از سامان گرفتن کارها، وقتی جویای شیرین می‌شود به او می‌گویند که مدتی قبل به همراه شاپور به جائی نامعلوم رفته است.

هنگامی که شیرین و شاپور به ارمنستان می‌رسند خسرو از آنجا رفته است. اما مهین‌بانو از شیرین استقبال می‌کند؛ فرار بی‌خبر او را به‌رویش نمی‌آورد و دوباره آن هفتاد ندیمه و قصر و خدمتکاران را به او می‌دهد تا روزگار را به شادی بگذراند.

در مدائن پس از مدتی، یکی از سرداران هرمز (پدر خسرو) به‌نام بهرام چوبین به طمع پادشاهی، سپاهیان را بر ضد خسرو می‌شوراند و به همه اعلام می‌کند که خسرو مسبب مرگ پدرش است و لیاقت پادشاهی را ندارد. خسرو وقتی می‌بیند توانائی مقابله با توطئه‌گران را ندارد؛ به آذربایجان می‌گریزد.

خسرو در شکارگاه‌های آذربایجان و نزدیک ارمنستان گروهی را می‌بیند که به‌شکار آمده‌اند وقتی نزدیک می‌گردند معلوم می‌شود که شیرین و همراهانش هستند. در این لحظه عاشق و معشوق برای اولین بار رودرو با هم صحبت می‌کنند و همدیگر را می‌شناسند. شیرین خسرو را به ارمنستان دعوت می‌کند. در ارمنستان مهین‌بانو از خسرو استقبال می‌کند و کاخی به همراه وسائل پذیرائی و خدمتکاران در اختیار او قرار می‌دهد.

مهین‌بانو که از عشق خسرو و شیرین خبردار شده است به برادرزاده‌اش اندرز می‌دهد: « تو دختری پاک و بی‌تجربه هستی؛ حواست باشد که در عشق پاکدامن باشی و نگذاری خسرو با کامجوئی از تو بدنامت کند». شیرین قول می‌دهد که: «به‌جز پس از ازدواج بر طبق دین و آئین، دست خسرو به من نخواهد رسید. »

یک ماه را خسرو و شیرین به تفریح و شکار و بزم، در کنار هم می‌گذرانند. روزی خسرو در مجلسی که خالی از بیگانگان است به شیرین اظهار عشق می‌کند و از او می‌خواهد که آرزوی دیرینه‌ایش را برآورد. اما شیرین می‌گوید: «فرصت بسیار است. تو بهتر است اول سلطنت موروثی خود را از غاصبان بگیری. سپس من به همسری تو درمی‌آیم. » خسرو خشمگین می‌شود و می‌گوید: «عشق تو سلطنت مرا بر باد داد؛ اکنون هر کدام به راه خود خواهیم رفت» و از آنجا سوار بر شبدیز (که شیرین به او هدیه کرده است) یک‌سره به قسطنطنیه نزد قیصر (امپراطور) روم می‌رود.

قیصر روم از خسرو به‌گرمی استقبال می‌کند و دخترش مریم را به همسری او در می‌آورد. پس از مدتی خسرو به کمک سپاهیانی که امپراطور روم در اختیارش قرار داده است به بهرام چوبین حمله می‌کند و دوباره تخت سلطنت را تصاحب می‌کند. وقتی کار مملکت سر و سامان می‌گیرد؛ عشق شیرین دوباره در دل خسرو شوری بر می‌انگیزد.

شیرین هم از دوری خسرو بی‌تاب می‌شود اما مهین‌بانو او را به‌شکیبائی فرا می‌خواند. چندی بعد، مهین‌بانو بیمار می‌شود و از دنیا می‌رود. پس از او شیرین سلطنت را به‌دست می‌گیرد. از ایران خبرهائی درباره‌ی به‌سلطنت رسیدن خسرو می‌رسد که شیرین را خوشحال می‌کند اما از ماجرای مریم دلگیر می‌شود؛ چون مریم از خسرو پیمان گرفته‌است که جز او همسری برنگزیند.

عاقبت شیرین از فراق خسرو طاقت از دست داده ؛ سلطنت را به فرد دیگری می‌سپارد و به‌همراه شاپور به قصد دیدار خسرو به ایران می‌رود و در قصر خودش ساکن می‌شود. خبر آمدن شیرین به خسرو می‌رسد ولی از ترس مریم جرأت رفتن به دیدار او را پیدا نمی‌کند.

روزی خسرو در حرمسرا به‌نزد مریم می‌رود و می‌گوید: « شیرین به عشق من مشهور است؛ بهتر است برای این‌که زبان بدخواهان را ببندیم او را به این قصر آورده و در جائی تحت نظر بگیریم. » اما مریم قبول نمی‌کند و می‌گوید: «می‌دانم که اگر او به اینجا بیاید با دلبری‌هایش تو را اسیر خود می‌کند. اگر او را به اینجا بیاوری من خودم را می‌کشم.» خسرو می‌فهمد که آوردن شیرین به حرمسرا غیرممکن است. بنابراین به پیام‌هائی که شاپور می‌برد و می‌آورد قناعت می‌کند.

روزی خسرو صبوری از کف می‌دهد و شاپور را می‌فرستد که شیرین را پنهانی به حرمسرا بیاورد اما شیرین با پرخاش این خواسته را رد می‌کند که معشوقه‌ی پنهان خسرو باشد و این ننگ را نمی‌پذیرد.

شیرین بیش از هر غذا و نوشیدنی به شیر علاقه دارد اما فاصله‌ی قصر دلگیر او تا محل گوسفندان بیش از 2 فرسنگ است؛ بنابراین به شیر تازه دسترسی ندارد. شاپور پیشنهاد می‌کند جوئی سنگی در کوه بکنند که با دوشیدن شیر در کوه، شیر به‌سوی قصر سرازیر شود. او برای این کار سنگ‌تراشی به فرهاد را معرفی می‌کند و شیرین می‌پذیرد.

وقتی فرهاد را به آنجا می‌آورند تا شیرین چگونگی اجرای کار را برای او توضیح دهد (گرچه شیرین از پشت پرده با او سخن می‌گوید) فرهاد فقط با شنیدن صدای او عاشقش می‌شود و در حالی که زبانش بند آمده است؛ فقط با گذاشتن دست بر چشم، انجام کار را بر عهده می‌گیرد.

فرهاد با شور عشقی که در دلش شعله کشیده است؛ در زمان اندکی جوی و حوضی که برای جمع‌آوری شیر لازم است را  آماده می‌کند. به شیرین خبر می‌دهند که جوی شیر آماده است. او برای بازدید می‌رود و با خوشحالی بر دست و بازوی فرهاد آفرین می‌گوید و چند گوهر گران‌قیمت را به او می‌دهد تا بفروشد و سرمایه‌ای برای خودش بیاندوزد. فرهاد می‌پذیرد و تشکر می‌کند. سپس آن جواهرات را نثار قدم‌های شیرین می‌کند.

فرهاد از عشق شیرین سر به کوه و بیابان می‌گذارد و داستان عشق او بر سر زبان‌ها می‌افتد. خبر به خسرو می‌رسد و او نگران از این رقیب سرسخت با نزدیکانش مشورت می‌کند. آنان کشتن او را به‌صلاح نمی‌دانند و پیشنهاد می‌کنند یا او را با پول و ثروت راضی کند یا کاری در مقابلش قرار دهد که تا عمر دارد از آن فراغت پیدا نکند. به دستور خسرو او را به دربار می‌آورند. اما فرهاد توجهی به شکوه و ثروت خسرو نمی‌کند. پس از مناظره‌ای بین این دو، خسرو متوجه می‌شود که فرهاد در عشق شیرین ثابت‌قدم است. خسرو شرط صرف‌نظر کردنش از عشق شیرین را، کندن راهی در میان دو کوه قرار می‌دهد (به امید این‌که او از پس این کار برنیاید). اما فرهاد شرط را قبول می‌کند و با قدرتی که از عشق گرفته است مشغول به کار می‌شود. او تصویری از شیرین بر کوه حک می‌کند و ضمن راز و نیاز هر روزه با او، دلیرانه به کندن کوه ادامه می‌دهد.

روزی شیرین به دیدار فرهاد می‌رود و جامی از شیر به او می‌دهد. فرهاد نیروئی تازه گرفته و با سرعت بیشتری به کارش ادامه می‌دهد. هنگام برگشتن، اسب شیرین از رفتن باز می‌ماند. فرهاد اسب و سوار را بر گردنش می‌گذارد و به قصر شیرین می‌آورد.

به خسرو خبر می‌دهند: «از روزی که شیرین به دیدن فرهاد رفته است نیروئی تازه گرفته است و مطمئناً تا یک ماه دیگر جاده را آماده می‌کند». خسرو از مشاورانش کمک می‌خواهد. آنان می‌گویند قاصدی به سویش بفرست که به دروغ خبر مرگ شیرین را به او بدهد تا شاید مدتی دست از کار بکشد و بتوان چاره‌ای برای این کار پیدا کرد. اما وقتی خبر مرگ شیرین را به فرهاد می‌دهند؛ او خود را از کوه به پائین پرتاب می‌کند و با فریاد کردن نام شیرین از دنیا می‌رود.

شیرین از مرگ فرهاد باخبر می‌گردد و با شیون و زاری، او را چون بزرگ‌زاده‌ای با تشریفات کامل به خاک می‌سپارد و مزار او زیارتگاه عاشقان می‌گردد.

خسرو در نامه‌ای طعنه‌آمیز به شیرین می‌نویسد: « از مرگ فرهاد غمگین مباش که اگر بلبلی از گلستانت کم شد عمر گل دراز باد که دیگر عاشقان تو زنده‌اند». در همین ایام، مریم همسر خسرو هم از دنیا می‌رود و شیرین به تلافی نامه‌ای به خسرو می‌نویسد و به او سرسلامتی می‌دهد که: «اگر یکی از عروسان قصرت از دنیا رفت؛ عروسان دیگری داری که به آنان دلخوش باشی».

آیا داستان خسرو و شیرین واقعی است؟

خسرو پس از مرگ مریم، اگر چه به ظاهر عزادار است؛ قاصدی می‌فرستد که شیرین را به حرمسرایش بیاورد. اما شیرین پیام می‌دهد فقط در صورتی به کاخ خسرو ‌می‌‌آید که آشکارا مراسم ازدواج او برگزار شود.

خسرو که از به‌دست آوردن شیرین ناامید شده‌است به دنبال دلدار دیگری به‌نام شکر (که ساکن اصفهان است) می‌رود. اما این زیبارو عیبی بزرگ دارد؛ او بسیار گستاخ و بی‌پرواست و هر شبی را با کسی سر می‌کند. خسرو شبی با غلامی به اصفهان می‌رود و شکر او را به گرمی می‌پذیرد. پس از جشن و پذیرائی هنگامی که موقع خلوت می‌رسد شکر به بهانه‌ای بیرون می‌آید و کنیزی هم‌قد و هم‌شکل خود را به‌بستر خسرو می‌فرستد. صبح قبل از این‌که خسرو بیدار شود کنیز جایش را با شکر عوض می‌کند. پس از بیدار شدن، خسرو از شکر می‌پرسد: «مرا چگونه دیدی؟» شکر می‌گوید: «در تو عیبی ندیدم جز این‌که دهانت بو می‌دهد. اما اگر یک سال، هر روز سیر بخوری این بیماریت برطرف می‌شود». خسرو این پند شکر را به‌کار می‌برد و سال بعد هم به سراغ او می‌آید. شکر دوباره همان نیرنگ را به او می‌زند. صبح دوباره از شکر می‌پرسد: «دیگر عیبی در من سراغ نداری؟» شکر می‌گوید: « همان یک عیب هم برطرف شده است. » اما خسرو پاسخ می‌دهد: « اما تو عیب بزرگی داری که پاکدامن نیستی و هر شب را با مردی به‌سر می‌بری». شکر می‌گوید: « من دامن عفتم را آلوده نکرده‌ام و آنان که شب را با دیگران به‌‌سر می‌برند کنیزان من هستند». خسرو وقتی از پاکدامنی (! !) شکر مطمئن می‌شود؛ او را به عقد خود در می‌آورد.

اما شیرینی شکر هم عشق شیرین را از دل خسرو بیرون نمی‌کند. و او اگر چه می‌خواست با این ازدواج، موجب عذاب شیرین شود؛ از رنج خودش نیز، ذره‌ای کاسته نمی‌شود. از آن سو شیرین هم غریب و تنها مانده است و به درگاه پروردگار دعا می‌کند که خدایا از این هجران و فراق نجاتم ده. ناله و تضرع شیرین به آستان الهی مؤثر می‌افتد و دوباره شعله‌ی عشق شیرین، در دل خسرو شعله می‌کشد.

روزی خسرو به شکار می‌رود. پس از مدتی گردش و شکار، ناگهان راهش را به‌سوی قصر شیرین کج می‌کند. به شیرین خبر می‌دهند که خسرو به‌سوی قصر او می‌آید. او دستور می‌دهد درهای قصر را ببندند و خودش به بام کاخ می‌رود تا آمدن خسرو را تماشا کند. وقتی خسرو به قصر می‌رسد نگهبانان و خدمتگزاران با تشریفات کامل از او استقبال می‌کنند. اما خسرو از بسته بودن در قصر تعجب می‌کند و از شیرین می‌پرسد: « مگر تو را از آمدن من خبر نکردند؟» شیرین پاسخ می‌دهد: « در بیرون قصر، خیمه‌ای زرین برای پذیرائی شما مهیاست.» خسرو می‌پرسد: « از یک سو پذیرائی و احترامم می‌کنی و از سوی دیگر در را به روی می‌بندی! این چه معنی دارد؟»

شیرین جواب می‌دهد: «من از آبروی خودم می‌ترسم. تو اگر مرا می‌خواهی باید رسماً به خواستگاری من بیائی چون بازیچه‌ی هوسرانی‌های تو شدن، در شأن من نیست. »

خسرو می‌گوید: « من هم قصد ازدواج با تو دارم اما درِ قصر را باز کن تا با هم به گفتگو نشینیم». شیرین جواب می‌دهد: « من چون چشمه‌ای کوچک، ظاهر و باطنم پیداست اما تو چون دریای عمیقی، ظاهر و باطنت پیدا نیست. تو با این‌‌که هنوز دستت به من نرسیده است؛ دیگران به من طعنه می‌زنند و ملامتم می‌کنند و جز رنج، از عشق تو نصیبی نبرده‌ام؛ وای به این‌که شبی را با من بگذرانی». عاقبت شیرین حتی با التماس خسرو تسلیم نمی‌شود و او با عصبانیت به لشگرگاه برمی‌گردد.

خسرو در لشگرگاه به شاپور شکایت می‌کند که: « شیرین نه دلدار من که دشمن غدار من است و امروز حرمت مرا نگه نداشت و آبرویم را برد». شاپور جواب می‌دهد: « ناز و ترشروئی شیوه‌ی همه‌ی زیبارویان است و کلاً زنان لحظه‌ای عشق مردان را رد می‌کنند و لحظه‌ای دیگر به سوی آنان می‌شتابند.»

پس از رفتن خسرو، شیرین دلتنگ شده و از رفتار تندش با خسرو خجل می‌گردد. پس شبانه به‌سوی لشگرگاه خسرو می‌رود. در آن‌جا شاپور را می‌بیند و از او می‌خواهد در دو مطلب کمکش کند. اول این‌که خسرو را ترغیب کند که او به رسم و آئین به همسری خود درآورد و دوم او را به‌جائی ببرد که بزم خسرو را ببیند و چهره‌ی او را تماشا کند. شاپور می‌پذیرد و او را پنهانی به بزم خسرو می‌برد.

در بزم خسرو دو خواننده به نام‌های باربد و نکیسا هنرنمائی می‌کنند و آواز می‌خوانند. شیرین به شاپور می‌گوید: « یکی از خوانندگان را نزدیک من بیاور تا من شرح عشقم به خسرو را برایش بگویم که او به آواز بخواند. » شاپور نکیسا را نزدیک او می‌آورد و نکیسا رازهای عشق شیرین را به‌آواز می‌خواند. وقتی نوبت به باربد می‌رسد او از زبان خسرو راز عشق می‌گوید. پس از چند بار رد و بدل شدن این آوازها، خسرو می‌فهمد که کسی از پشت پرده نکیسا را یاری می‌دهد. بنابراین مجلس را خلوت می‌کند و از شاپور می‌خواهد وارسی کرده و آن شخص را پیدا کند. در این لحظه شیرین از پرده بیرون می‌آید و بر پای خسرو افتاده از گستاخی خود عذر می‌خواهد. خسرو باز آتش طمعش شعله‌ور می‌شود اما شیرین دیگربار چهره درهم می‌کشد. شاپور در گوش شاه علت ناراحتی شیرین را جلوگیری از بدنامیش می‌داند و خسرو سوگند می‌خورد جز به رسم و آئین دست به‌سوی شیرین دراز نکند. پس همان شب شیرین را به قصر برمی‌گرداند و مقدمات ازدواج با او را فراهم می‌کند. مدتی بعد شاه، باشکوه تمام عروسش را به مدائن می‌آورد.

در شب عروسی، شیرین به خسرو پیام می‌دهد امشب از باده‌گساری و مستی صرف‌نظر کن. اما خسرو به‌رسم همیشگی، شراب‌خواری از حد گذرانده و مست و لایعقل به حجله می‌آید. شیرین که از این کار خسرو دلخور شده است؛ برای تنبیه او، دایه‌اش (که پیرزنی فرتوت است) را لباس عروس پوشانده و به حجله می‌فرستد. اما پس از مدتی، از فریاد کمک پیرزن متوجه می‌شود خسرو آن‌چنان مست نیست که فرق گل و خار را نفهمد. بنابراین در کمال زیبائی و دلبری، قدم به حجله‌ی خسرو می‌گذارد . . . . . . .

پس از ازدواج، خسرو با تشویق شیرین، به گسترش عدل و دانش می‌کوشد؛ مجلس می‌آراید و از دانشمندان حکمت می‌آموزد.

خسرو از مریم پسری بدنهاد به‌نام شیرویه دارد که در بددلی آن‌چنان است که در هنگام عروسی خسرو و شیرین (هنگامی که کودکی ده‌ساله است) می‌گوید: « کاش شیرین همسر من بود». شیرویه هنگامی که به جوانی می‌رسد؛ زمانی که خسرو برای عبادت به آتشکده رفته است زمام امور را در دست می‌گیرد و خسرو را زندانی می‌کند. در زندان تنها مونس او، همسر وفادارش شیرین است که از او دلجوئی می‌کند. شبی پس از آن‌که شیرین با کلام مهربانش به خسرو دلداری می‌دهد؛ هر دو به‌خواب می‌روند. ناگهان به دستور شیرویه، دژخیمی وارد زندان شده و با خنجر، پهلو و جگرگاه خسرو را از هم می‌درد. خسرو از شدت درد بیدار می‌شود و خود را زخمی و خونین می‌بیند. او که به خاطر خونریزی زیاد تشنه شده است تصمیم می‌گیرد شیرین را بیدارکند تا ظرف آبی به‌دستش دهد. اما می‌اندیشد اگر شیرین را در این حال بیدار کنم وقتی مرا این‌چنین خون‌آلود ببیند دیگر از شدت گریه و زاری خوابش نخواهد برد. پس به‌خاطر آرامش شیرین، تنها و غمگین و تشنه به تلخی جان می‌سپارد.

مدتی بعد، شیرین از رطوبت خون خسرو بیدار می‌شود؛ او که خواب بدی هم دیده است؛ پیکرشوهرش را غرق خون می‌بیند. شیرین فریاد به گریه و زاری بلند می‌کند و پس از عزاداری و شیون بسیار، پیکر خسرو را با گلاب و کافور می‌شوید و آماده‌ی برگزاری مراسم مرگ او می‌شود.

شیرویه که دلباخته‌ی شیرین است پنهانی به او پیغام می‌دهد: «دل‌خوش باش. من عاشق توام و پس از چند هفته سوگواری، تو را به همسری خود در می‌آورم و دوباره ملکه‌ی ایران زمین خواهی شد. » شیرین با این‌که از این بی‌شرمی و گستاخی شیرویه خشمگین است اعتراضی نمی‌کند تا او را فریب دهد. سپس تمام اسباب و لوازم و لباس‌های خسرو را به فقیران می‌بخشد.

در مراسم تشییع، به رسم زرتشتیان پیکر خسرو را در تابوتی گذاشته و به دخمه می‌برند. به دنبال تابوت شاه، شیرین چون عروسی با زیباترین لباس و آرایش، پای‌کوبان و شادی‌کنان قدم برمی‌دارد؛ به‌شکلی که گمان می‌رود از مرگ خسرو غمگین نیست. او هنگامی که جسد خسرو را در دخمه می‌گذارند؛ دیگران را از دخمه بیرون می‌فرستد تا با خسرو وداع کند. سپس با خنجری به سوی پیکر خسرو می‌رود. محل زخم خسرو را باز می‌کند ؛ بر آن بوسه می‌زند و همان محل از جگرگاه و پهلوی خود را با خنجر از هم می‌درد. زخم خسرو با خون شیرین تازه می‌شود. شیرین فریاد می‌زند: « اکنون دل به دلدار پیوست و جان به جانان رسید. » آنگاه لب بر لب خسرو می‌گذارد و در آغوش او جان می‌سپارد

نوع مقاله : مروری

نویسندگان

1
استادیار گروه زبان و ادبیات فارسی دانشگاه شهیدبهشتی

2
کارشناس ارشد زبان و ادبیات فارسی

چکیده

آیا داستان خسرو و شیرین واقعی است؟

کلیدواژه‌ها

ابوالقاسمی, سیّده مریم, آرزومند لیالکل, مصطفی. (1389). بررسی شخصیّت فرهاد از واقعیّت تا افسانه. تاریخ ادبیات, 2(3), -.

سیّده مریم ابوالقاسمی; مصطفی آرزومند لیالکل. “بررسی شخصیّت فرهاد از واقعیّت تا افسانه”. تاریخ ادبیات, 2, 3, 1389, -.

ابوالقاسمی, سیّده مریم, آرزومند لیالکل, مصطفی. (1389). ‘بررسی شخصیّت فرهاد از واقعیّت تا افسانه’, تاریخ ادبیات, 2(3), pp. -.

ابوالقاسمی, سیّده مریم, آرزومند لیالکل, مصطفی. بررسی شخصیّت فرهاد از واقعیّت تا افسانه. تاریخ ادبیات, 1389; 2(3): -.

برای دریافت اخبار و اطلاعیه های مهم نشریه در خبرنامه نشریه مشترک شوید.


بررسی شخصیّت فرهاد از واقعیّت تا افسانهDownloads-icon


اصل مقاله 570.47 KDownloads-icon

آیا داستان خسرو و شیرین واقعی است؟
آیا داستان خسرو و شیرین واقعی است؟
0

دیدگاهی بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *