کتاب شازده کوچولو قسمت روباه

کتاب شازده کوچولو قسمت روباه
کتاب شازده کوچولو قسمت روباه

این کتاب رو چند سال پیش خوندم. کتاب بسیار زیبایی هست و جملات ماندگاری داره که به احتمال زیاد همتون شنیدین. پیشنهاد می‌کنم که بخونید.

بخشی از این کتاب رو می‌زارم. این بخش به نظر من بسیار بسیار زیبا و پرمعنی است.

… در این هنگام بود که روباه پیدا شد. روباه گفت: سلام! شازده کوچولو سربرگرداند و کسی را ندید؛ ولی مودبانه جواب سلام داد. صدا گفت: من اینجا هستم، زیر درخت سیب… شازده کوچولو گفت: تو کی هستی؟ چه خوشگلی! بیا با من بازی کن. من آنقدر غصه به دل دارم که نگو… روباه گفت: من نمی‌توانم با تو بازی کنم. مرا اهلی نکرده‌اند. شازده کوچولو آهی کشید و گفت: ببخش! اما پس از کمی تامل پرسید: اهلی کردن یعنی چی؟ روباه گفت: تو اهل اینجا نیستی. پی چی می گردی؟ شازده کوچولو گفت: من پی آدم‌ها می گردم. اهلی کردن یعنی چی؟ روباه گفت: آدمها تفنگ دارند و شکار می‌کنند. این کارشان آزاردهنده است. مرغ هم پرورش می‌دهند و تنها فایده‌شان همین است. تو پی مرغ می‌گردی؟ شازده کوچولو گفت: نه، من پی دوست می‌گردم. نگفتی اهلی کردن یعنی چی؟ روباه گفت: “اهلی کردن” چیز بسیار فراموش شده‌ایست. یعنی “علاقه ایجاد کردن”… شازده کوچولو گفت: علاقه ایجاد کردن؟ روباه گفت: البته. تو برای من هنوز پسر بچه‌ای بیش نیستی؛ مثل صدها هزار پسر بچه‌ی دیگر و من نیازی به تو ندارم. تو هم نیازی به من نداری. من نیز برای تو روباهی هستم شبیه به صدها هزار روباه دیگر. ولی تو اگر مرا اهلی کنی هر دو به هم نیازمند خواهیم شد. تو برای من در عالم همتا نخواهی داشت و من برای تو در دنیا یگانه خواهم بود… شازده کوچولو گفت: کم کم دارم می‌فهمم… گلی هست… و من گمان می‌کنم که آن گل مرا اهلی کرده است…. روباه گفت: زندگی من یکنواخت است. من مرغ ها را شکار می‌کنم و آدم‌ها مرا. تمام مرغ‌ها شبیهند و تمام آدمها با هم یکسان. به همین جهت در اینجا اوقات به کسالت می‌گذرد. ولی تو اگر مرا اهلی کنی زندگی من همچون خورشید روشن خواهد شد. من با صدای پایی آشنا خواهم شد که با صدای پاهای دیگر فرق خواهد داشت. صدای پاهای دیگر مرا به سوراخ فرو خواهد برد؛ ولی صدای پای تو همچون نغمه‌ی موسیقی مرا از لانه بیرون خواهد کشید. به علاوه خوب نگاه کن! آن گندم زارها را در آن پایین می بینی؟ من نان نمی خورم و گندم در نظرم چیز بی‌فایده است. گندم زارها مرا به یاد هیچ چیز نمی‌اندازد و این جای تاسف است! اما تو موهای طلایی داری. و چقدر خوب خواهد شد آن وقت که مرا اهلی کرده باشی! چون گندم که به رنگ طلاست مرا به یاد تو خواهد انداخت. آن وقت من صدای وزیدن باد را در گندم زار دوست خواهم داشت… روباه ساکت شد و مدت زیادی به شازده کوچولو نگاه کرد. آخر گفت: بی زحمت مرا اهلی کن! شازده کوچولو در جواب گفت: خیلی دلم می‌خواهد، ولی من زیاد وقت ندارم. من باید دوستانی پیدا کنم و خیلی چیزا هست که باید بشناسم. روباه گفت: هیچ چیز را تا اهلی نکنند نمی‌توان شناخت. آدم‌ها دیگر وقت شناخت هیچ چیز را ندارند. آنها چیزهای ساخته و پرداخته از دکان می‌خرند، اما چون کاسبی نیست که دوست بفروشد آدم‌ها بی دوست مانده‌اند. تو اگر دوست می‌خواهی مرا اهلی کن! شازده کوچولو پرسید: برای این کار چه باید کرد؟ روباه در جواب گفت: باید صبور بود. تو اول کمی دور از من به این شکل لای علف‌ها می‌نشینی. من از گوشه چشم به تو نگاه خواهم کرد و تو هیچ نمی‌گویی. زبان سرچشمه‌ی سوتفاهم است. ولی تو هر روز می‌توانی قدری جلوتر بنشینی.

فردا شازده کوچولو باز آمد. روباه گفت: بهتر بود به وقت دیروز می‌آمدی. تو اگر هر روز ساعت چهار بعد از ظهر بیایی من از ساعت سه به بعد کم کم خوشحال خواهم شد و هرچه بیشتر وقت بگذرد احساس خوشحالی من بیشتر خواهد بود. سر ساعت چهار نگران و هیجان زده خواهم شد و آن وقت به ارزش خوشبختی پی خواهم برد. ولی اگر در وقت نامعلومی بیایی، دل مشتاق من نمی‌داند کی خود را برای استقبال تو بیاراید… آخر در هر چیز باید آیینی باشد. شازده کوچولو پرسید : “آیین” چیست؟ روباه گفت: این هم چیزی است فراموش شده، چیزی است که باعث میشه روزی با روزهای دیگر و ساعتی با ساعت با ساعت‌های دیگر فرق پیدا کند. بدین گونه شازده کوچولو روباه را اهلی کرد و همینکه ساعت وداع نزدیک شد روباه گفت: آه… من خواهم گریست. شازده کوچولو گفت: گناه از خود توست. من که بدی به جان تو نمی خواستم. تو خودت خواستی که من تو را اهلی کنم… روباه گفت:درست است. شازده کوچولو گفت: در این صورت باز گریه خواهی کرد؟ روباه گفت: البته. شازده کوچولو گفت: ولی گریه هیچ سودی به حال تو نخواهد داشت. روباه گفت: به سبب رنگ گندم زار گریه به حال من سودمند خواهد بود. و کمی بعد به گفته خود افزود: یک بار دیگر برو و گل‌های سرخ را تماشا کن. آن وقت خواهی فهمید که گل تو در دنیا یگانه است. بعد برگرد و با من وداع کن، و من به رسم هدیه رازی برای تو فاش خواهم کرد. شازده کوچولو رفت و باز گل‌های سرخ را نگاه کرد. به آنها گفت: شما هیچ به گل من نمی‌مانید. شما هنوز چیزی نشده‌اید. کسی شما را اهلی نکرده است و شما نیز کسی را اهلی نکرده‌اید. شما مثل روزهای اول من و روباه هستید. او آن وقت روباهی بود مثل صد هزار روباه دیگر. اما من او را با خود دوست کردم و او حالا در دنیا بی‌همتاست. و گل‌های سرخ سخت رنجیدند. شازده کوچولو باز گفت: شما زیبایید ولی درونتان خالیست. به خاطر شما نمی‌توان مرد. البته گل سرخ من در نظر یک رهگذر عادی به شما می‌ماند، ولی او به تنهایی از همه‌ی شما سر است. چون من فقط به او آب داده‌ام، فقط او را در زیر حباب بلورین گذاشته‌ام، فقط او را پشت تجیر پناه داده‌ام… چون فقط به شکوه و شکایت او، به خود ستایی او و گاه نیز به سکوت او گوش داده‌ام. زیرا او گل سرخ من است. آنگاه پیش روباه بازگشت و گفت: خداحافظ….!!! روباه گفت: خداحافظ و اینک راز من که بسیار ساده است: بدان که جز با چشم دل نمی‌توان خوب دید. آنچه اصل است از دیده پنهان است. شازده کوچولو برای اینکه به خاطر بسپارد تکرار کرد: آنچه اصل است از دیده پنهان است. روباه گفت: آنچه به گل تو چندان ارزش داده عمریست که تو به پای او صرف کرده‌ای. شازده کوچولو برای اینکه به خاطر بسپارد تکرار کرد: عمریست که من به پای گل خود صرف کرده‌ام. روباه گفت: آدم‌ها این حقیقت را فراموش کرده‌اند؛ ولی تو نباید فراموش کنی. تو هرچه را اهلی کنی همیشه مسئول آن خواهی بود. تو مسئول گل خود هستی…

آن وقت بود که سر و کله‌ی روباه پیدا شد.روباه گفت: – سلام.شهریار کوچولو برگشت اما کسی را ندید. با وجود این با ادب تمام گفت: – سلام.

صدا گفت: – من این‌جام، زیر درخت سیب..شهریار کوچولو گفت: – کی هستی تو؟ عجب خوشگلی!روباه گفت: – یک روباهم من.شهریار کوچولو گفت: – بیا با من بازی کن. نمی‌دانی چه قدر دلم گرفته..روباه گفت: – نمی‌توانم بات بازی کنم. هنوز اهلیم نکرده‌اند آخر.شهریار کوچولو آهی کشید و گفت: – معذرت می‌خواهم.اما فکری کرد و پرسید: – اهلی کردن یعنی چه؟روباه گفت: – تو اهل این‌جا نیستی. پی چی می‌گردی؟شهریار کوچولو گفت: – پی آدم‌ها می‌گردم. نگفتی اهلی کردن یعنی چه؟روباه گفت: – آدم‌ها تفنگ دارند و شکار می‌کنند. اینش اسباب دلخوری است! اما مرغ و ماکیان هم پرورش می‌دهند و خیرشان فقط همین است. تو پی مرغ می‌کردی؟شهریار کوچولو گفت: – نه، پی دوست می‌گردم. اهلی کردن یعنی چی؟روباه گفت: – یک چیزی است که پاک فراموش شده. معنیش ایجاد علاقه کردن است.– ایجاد علاقه کردن؟روباه گفت: – معلوم است. تو الان واسه من یک پسر بچه‌ای مثل صد هزار پسر بچه‌ی دیگر. نه من هیچ احتیاجی به تو دارم نه تو هیچ احتیاجی به من. من هم واسه تو یک روباهم مثل صد هزار روباه دیگر. اما اگر منو اهلی کردی هر دوتامان به هم احتیاج پیدا می‌کنیم. میان همه‌ی عالم تو موجود یگانه‌ای برای من می‌شوی من واسه تو.شهریار کوچولو گفت: – کم‌کم دارد دستگیرم می‌شود. یک گلی هست که گمانم مرا اهلی کرده باشد.روباه گفت: – بعید نیست. رو این کره‌ی زمین هزار جور چیز می‌شود دید.شهریار کوچولو گفت: – اوه نه! آن رو کره‌ی زمین نیست.روباه که انگار حسابی حیرت کرده بود گفت: – رو یک سیاره‌ی دیگر است؟– آره.– تو آن سیاره شکارچی هم هست؟– نه.– محشر است! مرغ و ماکیان چه‌طور؟– نه.روباه آه‌کشان گفت: – همیشه‌ی خدا یک پای بساط لنگ است!اما پی حرفش را گرفت و گفت: – زندگی یک‌نواختی دارم. من مرغ‌ها را شکار می‌کنم آدم‌ها مرا. همه‌ی مرغ‌ها عین همند همه‌ی آدم‌ها هم عین همند. این وضع یک خرده خلقم را تنگ می‌کند. اما اگر تو منو اهلی کنی انگار که زندگیم را چراغان کرده باشی. آن وقت صدای پایی را می‌شناسم که باهر صدای پای دیگر فرق می‌کند: صدای پای دیگران مرا وادار می‌کند تو هفت تا سوراخ قایم بشوم اما صدای پای تو مثل نغمه‌ای مرا از سوراخم می‌کشد بیرون. تازه، نگاه کن آن‌جا آن گندم‌زار را می‌بینی؟ برای من که نان بخور نیستم گندم چیز بی‌فایده‌ای است. پس گندم‌زار هم مرا به یاد چیزی نمی‌اندازد. اسباب تأسف است. اما تو موهات رنگ طلا است. پس وقتی اهلیم کردی محشر می‌شود! گندم که طلایی رنگ است مرا به یاد تو می‌اندازد و صدای باد را هم که تو گندم‌زار می‌پیچد دوست خواهم داشت..خاموش شد و مدت درازی شهریار کوچولو را نگاه کرد. آن وقت گفت: – اگر دلت می‌خواهد منو اهلی کن!شهریار کوچولو جواب داد: – دلم که خیلی می‌خواهد، اما وقتِ چندانی ندارم. باید بروم دوستانی پیدا کنم و از کلی چیزها سر در آرم.روباه گفت: – آدم فقط از چیزهایی که اهلی کند می‌تواند سر در آرد. انسان‌ها دیگر برای سر در آوردن از چیزها وقت ندارند. همه چیز را همین جور حاضر آماده از دکان‌ها می‌خرند. اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند آدم‌ها مانده‌اند بی‌دوست.. تو اگر دوست می‌خواهی خب منو اهلی کن!شهریار کوچولو پرسید: – راهش چیست؟روباه جواب داد: – باید خیلی خیلی حوصله کنی. اولش یک خرده دورتر از من می‌گیری این جوری میان علف‌ها می‌نشینی. من زیر چشمی نگاهت می‌کنم و تو لام‌تاکام هیچی نمی‌گویی، چون تقصیر همه‌ی سؤتفاهم‌ها زیر سر زبان است. عوضش می‌توانی هر روز یک خرده نزدیک‌تر بنشینی.

فردای آن روز دوباره شهریار کوچولو آمد.روباه گفت: – کاش سر همان ساعت دیروز آمده بودی. اگر مثلا سر ساعت چهار بعد از ظهر بیایی من از ساعت سه تو دلم قند آب می‌شود و هر چه ساعت جلوتر برود بیش‌تر احساس شادی و خوشبختی می‌کنم. ساعت چهار که شد دلم بنا می‌کند شور زدن و نگران شدن. آن وقت است که قدرِ خوشبختی را می‌فهمم! اما اگر تو وقت و بی وقت بیایی من از کجا بدانم چه ساعتی باید دلم را برای دیدارت آماده کنم؟.. هر چیزی برای خودش رسم و رسومی دارد.شهریار کوچولو گفت: – رسم و رسوم یعنی چه؟روباه گفت: – این هم از آن چیزهایی است که پاک از خاطرها رفته. این همان چیزی است که باعث می‌شود فلان روز با باقی روزها و فلان ساعت با باقی ساعت‌ها فرق کند. مثلا شکارچی‌های ما میان خودشان رسمی دارند و آن این است که پنج‌شنبه‌ها را با دخترهای ده می‌روند رقص. پس پنج‌شنبه‌ها بَرّه‌کشانِ من است: برای خودم گردش‌کنان می‌روم تا دم مُوِستان. حالا اگر شکارچی‌ها وقت و بی وقت می‌رقصیدند همه‌ی روزها شبیه هم می‌شد و منِ بیچاره دیگر فرصت و فراغتی نداشتم.

به این ترتیب شهریار کوچولو روباه را اهلی کرد.لحظه‌ی جدایی که نزدیک شد روباه گفت: – آخ! نمی‌توانم جلو اشکم را بگیرم.شهریار کوچولو گفت: – تقصیر خودت است. من که بدت را نمی‌خواستم، خودت خواستی اهلیت کنم.روباه گفت: – همین طور است.شهریار کوچولو گفت: – آخر اشکت دارد سرازیر می‌شود!روباه گفت: – همین طور است.– پس این ماجرا فایده‌ای به حال تو نداشته.روباه گفت: – چرا، واسه خاطرِ رنگ گندم.بعد گفت: – برو یک بار دیگر گل‌ها را ببین تا بفهمی که گلِ خودت تو عالم تک است. برگشتنا با هم وداع می‌کنیم و من به عنوان هدیه رازی را به‌ات می‌گویم.شهریار کوچولو بار دیگر به تماشای گل‌ها رفت و به آن‌ها گفت: – شما سرِ سوزنی به گل من نمی‌مانید و هنوز هیچی نیستید. نه کسی شما را اهلی کرده نه شما کسی را. درست همان جوری هستید که روباه من بود: روباهی بود مثل صدهزار روباه دیگر. او را دوست خودم کردم و حالا تو همه‌ی عالم تک است.گل‌ها حسابی از رو رفتند.شهریار کوچولو دوباره درآمد که: – خوشگلید اما خالی هستید. برای‌تان نمی‌شود مُرد. گفت‌وگو ندارد که گلِ مرا هم فلان رهگذر می‌بیند مثل شما. اما او به تنهایی از همه‌ی شما سر است چون فقط اوست که آبش داده‌ام، چون فقط اوست که زیر حبابش گذاشته‌ام، چون فقط اوست که با تجیر برایش حفاظ درست کرده‌ام، چون فقط اوست که حشراتش را کشته‌ام (جز دو سه‌تایی که می‌بایست شب‌پره بشوند)، چون فقط اوست که پای گِلِه‌گزاری‌ها یا خودنمایی‌ها و حتا گاهی پای بُغ کردن و هیچی نگفتن‌هاش نشسته‌ام، چون او گلِ من است.و برگشت پیش روباه.گفت: – خدانگه‌دار!روباه گفت: – خدانگه‌دار!.. و اما رازی که گفتم خیلی ساده است:جز با دل هیچی را چنان که باید نمی‌شود دید. نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بیند.شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: – نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بیند.– ارزش گل تو به قدرِ عمری است که به پاش صرف کرده‌ای.شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: – به قدر عمری است که به پاش صرف کرده‌ام.روباه گفت: – انسان‌ها این حقیقت را فراموش کرده‌اند اما تو نباید فراموشش کنی. تو تا زنده‌ای نسبت به چیزی که اهلی کرده‌ای مسئولی. تو مسئول گُلتی..

شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: – من مسئول گُلمم.کتاب شازده کوچولو قسمت روباه

 

شازده کوچولو – قسمت نوزدهم (با صدای احمد شاملو)

 

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دیدگاه *

نام *

ایمیل *

Δdocument.getElementById( “ak_js_1” ).setAttribute( “value”, ( new Date() ).getTime() );

۲۵ خرداد ۱۳۹۸در ۱۶:۰۰

♥️♥️♥️♥️♥️👏👏👏👌👌 عالی بود عالی

۲۵ خرداد ۱۳۹۸در ۱۵:۵۶

بسیار زیاد تشکر خیلی خوشم آمد من خیلی پوشت این داستان میگشتم چون تازه به آلمان آمدم و در مکتب این کتاب ره له زبان آلمانی به دست آوردم و این ترجمه زیبایی را که واضع و قشنگ نوشتین به درس هایم خیلی مرا کمک کرد ♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️👌 اما یکی از کارهای مهمی که در مکتب در باره این داستان دارم این اس که باید بعد از خواندن ایی فصل ها برای هر کدامش جدا جدا خودم توضع بدم و بنویسم ک اینجا چی حادثهء شده اس که من نمیتوانم 😞 اگر شما کمکم کنید خیلی خیلی سپاس گذار شما استم 🌹🌹🌹🌹🌹

۱۸ تیر ۱۳۹۴در ۱۱:۰۷

من ک خیلی از قسمتاشو نخوندم ولی خوب بود :-s

۵ بهمن ۱۳۹۳در ۰۸:۳۳

این قسمتو خیلی دوست داشتم حرفهای قشنگ روباه… دفاع شازده کوچولو از گلش… واقعاً خوب بود امروز دوباره خوندمو شنیدمش ممنون

۵ بهمن ۱۳۹۳در ۱۳:۱۳

خواهش

۴ بهمن ۱۳۹۳در ۲۲:۴۶

ممنون عالی بود

۵ بهمن ۱۳۹۳در ۱۳:۱۳

خواهش

۳ بهمن ۱۳۹۳در ۲۱:۴۵

تو تا زنده ای نسبت به چیزی که اهلی کرده ای مسئولی ممنونم بابا شاهین فوق العاده بود

۵ بهمن ۱۳۹۳در ۱۳:۱۳

خواهش می کنم عزیز

۳ بهمن ۱۳۹۳در ۲۱:۲۴

این قسمت پر از جملات قشنگه که من عاشقشونم “ارزش گل تو به قدرِ عمری است که به پاش صرف کرده‌ای.” ممنون برای این پست قشنگ

۵ بهمن ۱۳۹۳در ۱۳:۱۳

خواهش می کنم

۳ بهمن ۱۳۹۳در ۲۱:۲۳

چرا،واسه خاطرِ رنگ گندم.. چونکه اون گل منه.. ((شهریار کوچولو برای آنکه یادش بماند تکرار کرد:من مسئول گُلمم.)) حرفی واسه گفتن نذاشت..فوق العاده بود..ممنونم آقا شاهین

۵ بهمن ۱۳۹۳در ۱۳:۱۲

کتاب شازده کوچولو قسمت روباه

خواهش گلسار جان

مریم: عاشقانه ها تولدت مبارک..

محمد: ارغوانم عزیز دل محمد هیچ وقت دوست نداشتم کاری کنم که باعث ناراحتی توبشه دوست نداشتم هیچ وقت آزرده خاطر بشی نمیخاستم غمگین ببینمت.قربونت بشم دورت بگردم بخاطر تموم […]

لیلا: ادیبم،با ادب من ،با حیای من ،میدونم که حتی بهم فکرم نمیکنی،میدونم که ممکنه حتی یکی دیگه رو دوست داشته باشی ،میدونم که رسیدنم بهت جزو محالاته ،ولی نمی تونم […]

مهدی: بهار تولدت مبارک شاید اینو نبینی ولی همیشه بیادتم خیلی وقتا بی اختیار اسمتو بلند پیش خودم میگم هر میشنوه فک میکنه دیوونه شدم.

مهدی: سلام فاطمه جان من خیلی بابت رفتارهایی که داشتم پشیمونم و عذرخواهی می کنم خودت میدونی چقدر دوست دارم و چه قدر برام مهمی و ارزش داری

برای ارسال پیام، ابتدا وارد شوید.

نام

خوراک مطالب


http://dl.asheghaneha.com/shazde_kuchulu/19503.mp3Downloads-icon

ممنون بابت آهنگ  مثل همیشه عالی

دلم تنگه برای خودم برای تنهایی خودم برای اشکهای پنهانیم وبغض فروخوردهام

ممنون که یادت بوده ….

عالی 😍😍

چقدر به دل میشینه حرفات

کتاب شازده کوچولو قسمت روباه

شعر زیبا و دلنشینی بود..عالی👏👏👏

آی ** ** ********* **** 😍

سیگاااااااار؟؟؟؟؟؟؟

زیبا بود

یکی هست که می‌داند. همین نزدیکی‌ها. کاش منتظر او باشیم.

نوشته های شما حتما باارزش هستند. اما من حرفم اینه اگه یه نفر …

اهلی کردن (قسمت 21 کتاب شازده کوچولو)

اهلی کردن (قسمت 21 کتاب شازده کوچولو)

روباه گفت: سلام!

شازده کوچولو گفت: کی هستی تو؟ عجب خوشگلی!

روباه گفت: من یک روباهمشازده کوچولو گفت: بیا با من بازی کن، نمی دانی چقدر دلم گرفته!

روباه گفت: نمی توانم با تو بازی کنم، هنوز اهلی ام نکرده اند.

شازده کوچولو گفت: اهلی کردن یعنی چه؟روباه گفت: اهلی کردن یک چیزی است که پاک فراموش شده، یعنی، ایجاد علاقه کردن!شازده کوچولو با شگفتی گفت: ایجاد علاقه کردن!روباه گفت: معلوم است. تو الان برای من یک پسر بچه ای مثل صد هزار پسر بچه دیگر، نه من احتیاجی به تو دارم، نه تو احتیاجی به من. من برای تو یک روباهم، مثل صد هزار روباه دیگر، اما اگر منو اهلی کردی هردو به هم نیازمند خواهیم شد. تو برای من در همه عالم همتا نخواهی داشت و من برای تو در دنیا یگانه خواهم بود! الان زندگی یکنواختی دارم. من مرغ ها را شکار می کنم، آدم ها مرا.همه مرغ ها عین همند. به همین جهت در اینجا اوقات به کسالت میگذرد ولی اگر تو منو اهلی کنی، انگار که زندگیم را چراغان کرده باشی.آن وقت صدای پایی را میشناسم که با هر صدای پای دیگری فرق می کند. صدای پای دیگران مرا وادار میکند توی هفت سوراخ قایم بشوم، اما صدای پای تو مثل نغمه ی موسیقی مرا از سوراخم بیرون میکشد.تازه، نگاه کن! آنجا آن گندمزار را میبینی؟ برای من که نان بخور نیستم، گندم چیز بی فایده است. گندمزارها مرا به یاد هیچ چیز نمی اندازند و این جای تأسف است! اما تو موهای طلایی داری. پس وقتی اهلیم کردی، محشر میشود! چون گندم که طلایی رنگ است مرا به یاد تو می اندازد، آن وقت من صدای وزیدن باد را که در گندمزار می پیچد، دوست خواهم داشت.حالا اگر دلت میخواهد مرا اهلی کن! آدم فقط از چیزهایی که اهلی میکند، می تواند سر در بیاورد. انسان ها دیگر برای سر در آوردن از چیزها وقت ندارند. همه چیز را همین جور حاضر آماده از دکان ها می خرند، اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند آدم ها مانده اند بی دوست!روباه گفت: تو اگر دوست میخواهی خب منو اهلی کن!شازده کوچولو پرسید: راهش چیست؟روباه گفت: باید خیلی خیلی حوصله کنی.اولش کمی دورتر از من به این شکل لای علف ها می نشینی، من زیر چشمی نگاهت میکنم و تو لام تا کام هیچ نمی گویی، چون کلمات سرچشمه ی سوء تفاهم ها هستند، عوضش می توانی هر روز یک خورده نزدیک تر بنشینی.

فردای آن روز شازده کوچولو کوچولو آمد.روباه گفت: کاش سر همان ساعت دیروز آمده بودی، اگر مثلا: هر روز سر ساعت 4 بعد از ظهر بیایی من از ساعت 3 تو دلم قند آب می شود و هرچه ساعت جلوتر برود، بیشتر احساس شادی و خوشبختی می کنم. ساعت4 که شد دلم بنا می کند شور زدن و نگران شدن. آن وقت است که قدر خوشبختی را میفهمم!!اما اگر تو وقت و بی وقت بیایی، من از کجا بدانم چه ساعتی باید دلم را برای دیدارت آماده کنم؟به این ترتیب، شازده کوچولو روباه را اهلی کرد.لحظه جدایی نزدیک شد ….روباه گفت: آخ! نمی توانم جلوی اشکم را بگیرم!

شازده کوچولو گفت: تقصیر خودت است. من که بدت را نخواستم، خودت خواستی اهلیت کنم.روباه گفت: همین طور است.شازده کوچولو گفت: پس این ماجرا فایده ای برای تو نداشته؟روباه گفت: چرا، به خاطر رنگ گندم!اما وقتی خواستیم وداع کنیم، من به عنوان هدیه رازی به تو میگویم.شازده کوچولو بار دیگر به تماشای گل ها رفت و گفت: روباهی بود مثل صد هزار روباه دیگر، اورا دوست خود کردم و حالا تو همه عالم بی همتا است.و برگشت پیش روباه و گفت: خدانگهدار.روباه گفت: خدانگهدار! و اما رازی که گفتم خیلی ساده است!جز با چشم دل نمی توان خوب دید. آنچه اصل است از دیده پنهان است. ارزش گل تو به قدرعمری است که به پاش صرف کرده ای!انسان ها این حقیقت را فراموش کرده اند، اما تو نباید فراموشش کنی. تو تا زنده ای نسبت به چیزی که اهلی کرده ای مسئولی!شازده کوچولو زیر لب زمزمه کرد: جز با چشم دل نمی توان دید. آنچه اصل است از دیده پنهان است.

 

و تو اگر مثلا هر روز ساعت چهار بعدازظهر بیایی، من از ساعت سه ببعد خوشحال خواهم شد…

کتاب شازده کوچولو نوشته ی «آنتوان دو سنت اگزوپری» حدود هشتاد سال پیش منتشر شد و تا امروز آن قدر به زبان های مختلف ترجمه و چاپ شده است که لقب یکی از پرفروش‌ترین کتاب‌های تاریخ را یدک می کشد. در این رمان کوتاه که بصورت سورئالیستی یعنی در فضائی غیر واقعی نوشته شده خلبانی در یک بیابان با پسر بچه ای برخورد می کند که از سیاره ای دیگر آمده .او از تجارب سفر و آن چه دیده با خلبان حرف می زند.

در این داستان،قهر و آشتی هست.سفر هست.دلتنگی هست. دنیای کودکانه و آدم بزرگ ها هم هست…

در ذیل قسمتی از متن کتاب را آورده ام که شاید زیباترین بخش آن باشد و ما را در یافتن جواب کمک کند :

کتاب شازده کوچولو قسمت روباه

لطفا خلاصه ی برداشت خودتان را در قسمت کامنت ها بنویسید .


مطلبی دیگر از این نویسنده


مطلبی دیگر در همین موضوع

افزایش بازدید بر اساس علاقه‌مندی‌های شما

Vahid Ezati

ادبیات, داستانهای کوتاه

یک نظر

شازده کوچولو و روباه : بدون شک همه کسانیکه به نویسندگی علاقه دارند و آثار نویسندگان یزرگ را دنبال میکنند اثر مشهور شازده کوچولو از آنتوان دو سنت اگزو پری را خوانده اند . انسان کوچکی که از سیاره ای دیگر آمده و با انسانهایی آشنا میشود و … در این مطلب قسمتی از کتاب شازده کوچواو که گفتگوی وی با روباه میباشد را آورده ایم . خواندنش خالی از لطف نخواهد بود.

هيچ كس براي هيچ كس نيست

شازده کوچولو پرسید: ایجاد علاقه کردن ؟؟؟

روباه گفت: معلوم است . تو الان واسه من یک پسر بچه ای مثل صد هزار پسر بچه ی دیگر . نه من هیچ احتیاجی به تو دارم ، نه تو هیچ احتیاجی به من .من هم برای تو یک روباهم مثل صد هزار روباه دیگر . اما اگر منو اهلی کردی هر دوتامان به هم احتیاج پیدا می کنیم ، تو برای من میان همه ی عالم موجود یگانه ای می شوی من برای تو .کتاب شازده کوچولو قسمت روباه

شازده کوچولو گفت : کم کم دارد دستگیرم می شود . یک گلی هست که به گمانم مرا اهلی کرده باشد .

روباه گفت : بعید نیست . روی این کره ی زمین هزارویک جور چیز می توان دید .

شازده کوچولو گفت : اوه ! نه ! آن روی کره ی زمین نیست .

روباه که انگار حسابی حیرت زده شده بود گفت : روی یک سیاره دیگر است ؟

شازده کوچولو گفت : آره.

روباه : تو آن سیاره شکارچی هم هست؟

شازده کوچولو :نه .

روباه : محشر است .مرغ و ماکیان چه طور؟

شازده کوچولو : نه .

روباه آه کشان گفت : همیشه ی خدا یک پای بساط لنگ است .

اما پی حرفش را گرفت و گفت : زندگی یکنواختی دارم ، من مرغ ها را شکار می کنم ، آدم ها مرا . همه ی مرغ ها عین همند و همه ی آدم ها هم عین همند . این وضع یک خرده خلقم را تنگ می کند ، اما اگر تو منو اهلی کنی انگار که زندگیم را چراغان کرده باشی . آن وقت صدای پایی را می شناسم که با هر صدای پای دیگری فرق می کند .

صدای پای دیگران مرا وادار می کند تو هفت تا سوراخ قایم بشوم ، اما صدای پای تو مثل نغمه ای مرا از لانه ام می کشد بیرون . تازه ، نگاه کن آنجا گندمزار را می بینی؟ برای من که نان نمی خورم گندم چیز بی فاید ای است .

پس گندمزار هم مرا به یاد چیزی نمی اندازد .اسباب تاسف است.اما تو موهات رنگ طلا است ، پس وقتی اهلیم کردی محشر می شود ! گندم که طلائی رنگ است مرا به یاد تو می اندازد و صدای باد که تو گندمزار می پیچد دوست خواهم داشت …

خاموش شد و مدت درازی شازده کوچولو را نگاه کرد . آن وقت گفت : اگر دلت می خواهد من رااهلی کن .

شازده کوچولو گفت : دلم که خیلی می خواهد ، اما وقت چندانی ندارم . باید بروم دوستانی پیدا کنم و از کلی چیزها سر درآرم .

روباه گفت : آدم فقط از چیزهایی که اهلی می کند می تواند سر درآرد. آدم ها برای سر درآوردن از چیز ها وقت ندارند.

همه چیز را همین جور حاضر و آماده از دکان ها می خرند . اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند آدم ها مانده اند بی دوست …

تو اگه دوست می خواهی من را اهلی کن !

شازده کوچولو گفت : راهش چیست؟

روباه جواب داد : باید خیلی خیلی صبور باشی ، اولش یک خورده دورتر از من می گیری اینجوری میان علف ها می نشینی . من زیر چشمی نگاهت می کنم و تو لام تا کام هیچی نمی گویی ، چون

سرچشمه ی همه ی سؤتفاهم ها زیرِ سرِ زبان است

عوضش می توانی هر روز یک خورده نزدیکتر بنشینی .

فردای آن روز دوباره شاهزاده کوچولو آمد پیش روباه .

روباه گفت :کاش سر همان ساعت دیروز آمده بودی ، اگر مثلأ سر ساعت چهار بعدازظهر بیایی من از ساعت سه قند تو دلم آب می شود و هر چه ساعت جلو تر برود بیشتر احساس شادی و خوشبختی می کنم . ساعت چهار دلم بنا می کند شور زدن و نگران شدن . آن وقت است که قدرِ خوشبختی را می فهمم ، اما اگر تو وقت و بی وقت بیایی من از کجا بدانم چه ساعتی باید دلم را برای دیدارت آماده کنم … هر چیز برای خودش رسم و رسومی دارد .

شازده کوچولو پرسید : رسم و رسوم یعنی چه؟

روباه گفت: این هم از آن چیز هایی است که پاک از خاطره ها رفته. این همان چیزی است که باعث می شود فلان روز با باقی روزها و فلان ساعت با باقی ساعت ها فرق کند. مثلا شکارچی های ما میان خودشان رسمی دارند و آن این است که پنجشنبه ها را با دخترهای ده می روند رقص. پس پنجشنبه ها بره کُشان من است : برای خودم گردش کنان می روم تا دم موستان . حالا اگر شکارچیان وقت و بی وقت می رفتند رقص همه ی روزها شبیه هم می شد و منِ بی چاره دیگر فرصت وفرغتی نداشتم.

به این ترتیب شازده کوچولو روباه را اهلی کرد.

لحظه ی جدایی نزدیک شد ،روباه گفت: آخ ! نمی توانم جلو اشکم را بگیرم.

شازده کوجولو گفت: تقصیر خودت است.من که بدت را نمی خواستم ، خودت خواستی اهلیت کنم .

روباه گفت: همین طور است.

شازده کوچولو گفت:آخر اشکت دارد سرازیر می شود.

روباه گفت:همین طور است

شازده کوچولو:پس این ماجرا فایده ای به حال تو نداشته .

روباه: چرا؟!؟ به خاطر رنگ گندم.

بعد گفت:برو یک بار دیگر گل ها را ببین تا بفهمی که گلِ تو ، تو عالم تک است.برگشت با هم وداع میکنیم و من به عنوان هدیه رازی را به ات می گم.کتاب شازده کوچولو قسمت روباه

شاهزاده کوچولو بار دیگر به تماشای گل ها رفت و به آنها گفت:شما سرِ سوزنی به گل من نمی مانید و هنوز هیچی نیستید. نه کسی شما را اهلی کرده نه شما کسی را . درست همون جوری هستید که روباه من بود. مثل صد هزار روباه دیگر.او را دوستِ خودم کردم و حالا تو همه ی عالم تک است.

گل ها حسابی از رو رفتند.

شازده کوچولو دوباره در آمد که : خوشگلید اما خالی هستید .

برای تان نمی شود مرد . گفت و گو نداردکه گل من مرا هم فلان رهگذرِ گلی می بیند مثل شما. اما او به تنهایی از همه ی شما سر است چون فقط اوست که آبش داده ام ، چون فقط اوست که زیر حبابش گذاشته ام،چون فقط اوست که با تجیر برایش حفاظ درست کرده ام،چون فقط اوست که حشراتش را کشته ام(جز دو سه تایی که باید پروانه بشوند)، چون فقط اوست که پای گِلِه گزاری ها یا خود نمایی ها و حتی گاهی پی بُغ کردن و هیچی نگفتن هاش نشسته ام ، چون که او گل من است .

و برگشت پیش روباه .

گفت: خدانگهدار

روباه گفت:خدانگهدار…. و اما رازی که گفتم خیلی ساده است:

جز با چشم دل هیچی را چنان که باید نمی شود دید . نهاد و گوهر را چشم سر نمی بیند .

شازده کوچولو برای اینکه یادش بماند تکرار کرد: نهاد و گوهر را چشم سر نمی بیند.

ارزش گل تو به قدر عمری است که به پاش صرف کرده ای .

شازده کوچولو برای آنکه یادش بماند تکرار کرد : به پای عمری است که به پاش صرف کرده ام.

روباه گفت : آدم ها این حقیقت را فراموش کرده اند اما تو نباید فراموشش کنی ، تو تا زنده ای نسبت به آنی که اهلی کرده ای مسؤولی. تو مسؤول گلتی …

شازده کوچولو تکرار کرد : من مسؤول گلمم.

منبع : دانشنامه تی تیل , شازده کوچولو و روباه

Tags آثار سنت اگزو پری داستان شازده کوچولو اثر آنتوان دو سنت اگزو پری داستان شاهزاده کوچولو و روباه روباه شازده کوچولو و روباه شاهزاده کوچلو گفتگوی شازده کوچلو و روباه

قشنگ بود.راستش نخوندم

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دیدگاه

نام *

ایمیل *

وب‌ سایت

Δdocument.getElementById( “ak_js” ).setAttribute( “value”, ( new Date() ).getTime() );

اهورا مزدا ، اين سرزمين را ، اين مرز و بوم را ، از كينه ، از دشمن ، از دروغ ، از خشكسالي حفظ كند.

زیباترین جملات و متن های ماندگار از کتاب و فیلم شازده کوچولو

شازده کوچولو: این راز منه. خیلی سادست؛ تو فقط با قلبت می تونی چیزی را به درستی ببینی؛ چیزی که واقعیه با چشم دیده نمی شه.

***

شازده کوچولو به روباه: سلام، با من بازی می کنی؟

روباه: من نمیتونم باهات بازی کنم آخه من که اهلی نیستم!کتاب شازده کوچولو قسمت روباه

***

شازده کوچولو پرسید: کی اوضاع بهتر میشه؟
روباه گفت: از وقتی که بفهمی همه چیز به خودت بستگی داره

***

شازده کوچولو: اگر تو عاشق گل هایی باشی که روی ستاره ها زندگی می کنند خیلی لذت بخشه که شب ها به آسمون نگاه کنی. چون همه ی ستاره ها مثل شکوفه های یک گل سرخ هستن …

***

_ هوانورد: تو داری یه فرد بالغ میشی این فوق العادست.

_ هوانورد به دختر کوچولو: بزرگ شدن که مشکل نیست، فراموش کردی.

_ هوانورد: هی. هی تو گرسنته هان؟ من جایی را می شناسم که توی روز تولدت به تو پنکیک مجانی میدن.

دختر کوچولو: اما تولد من دو هفته دیگه ست.

هوانورد: خب اونا که نمی دونن.

***

شازده کوچولو پرسید: از کجا بفهمم وابسته شدم؟
روباه جواب داد: تا وقتی که هست نمی فهمی …

***

شازده کوچولو: خجالت آوره که دو نفر عاشق همدیگه میشن اما اونا خیلی جوونن و نمی تونن معنی عشق را بفهمن. منم هنوز خیلی جوونم که بتونم عاشقش بشم.

***

شازده کوچولو پرسید: غم انگیزتر از اینکه بیای و کسی خوشحال نشه چیه؟
روباه گفت: بری و کسی متوجه نشه!

***

روباه به شازده کوچولو: برای من تو هم مثل هزاران پسر بچه ی دیگه ای هستی که در این دنیا زندگی می کنن و من هیچ نیازی به تو ندارم. برای تو هم من مثل هزاران روباه دیگه ی این دنیا هستم.
ولی تو اگر مرا اهلی کنی هردو به هم نیازمند خواهیم شد. تو برای من در عالم همتا نخواهی داشت و من برای تو در دنیا یگانه خواهم بود.
شازده کوچولو گفت : کم کم دارد دستگیرم مى شود. یک گلى هست که گمانم مرا اهلى کرده باشد.

***

روباه گفت : خداحافظ و اینک راز من که بسیار ساده است :
بدان که جز با چشم دل نمی توان خوب دید. آنچه اصل است. از دیده پنهان است.
فقط بچه ها می دانند که در جستجوی چه هستند.

***

شازده کوچولو گفت:
بعضی کارا
بعضی حرفا
بدجور دل آدمو آشوب میکنه
گل گفت مث چی؟
شازده کوچولو گفت:
مث وقتی که
میدونی
دلم برات بی‌قراره
و کاری نمیکنی …

***

شازده کوچولو از گل پرسید : آدم ها کجایند؟
گل گفت : باد به اینور و آنورشان می برد، این بی ریشگی حسابی اسباب دردسرشان شده

***

شازده کوچولو گفت : شوخی چیه؟
روباه گفت همونی که آدم ها حرف دلشون را به همدیگه میزنن

در ادامه بخوانید : داستان شازده کوچولو

فال حافظ

بهترین جراح بینی در تهرانسایت گوشی و لوازم جانبی موبایلدکتر مغز و اعصابمتخصص تغذیهسایت سلامت و پزشکی سومیتانمونه رپورتاژ آگهی

صفحه اصلیتبلیغات در کوکاتماس با مادرباره ما

سبک زندگیسلامت و پزشکیخواص هاتناسب اندامارزش غذاییپوست و مواطلاعات داروییدانستنی های بارداریگیاهخواریمعرفی فیلمدیالوگ های ماندگارمعرفی کتابچهره هاسرگرمیاشعار زیبامتن زیباسخنان بزرگانپیام تبریکتولدت مبارکمتن انگیزشیمتن عاشقانهترین هادانستنی هادانش و فن آوریدکوراسیون داخلی منزلعکس های جالب و دیدنیگل و گیاهانموضوع انشاآشپزیمتن عاشقانه نابمتن زیبا و دلنشین

© کپی بخش یا کل هر کدام از مطالب کوکا توسط سایت های دیگر بدون کسب اجازه قبلی ممنوع می باشد.
استفاده از مطالب سایت کوکا در سایت های خبر خوان و دارای آی فریم نیز اکیدا ممنوع است.

توجه

کتاب شازده کوچولو قسمت روباه

مطالب بخش سلامت و پزشکی سایت کوکا فقط جنبه اطلاع رسانی و آموزشی دارند. این مطالب توصیه پزشکی تلقی نمی شوند و نباید آنها را جایگزین مراجعه به پزشک جهت تشخیص و درمان کرد.

کتاب شازده کوچولو قسمت روباه
کتاب شازده کوچولو قسمت روباه
0

دیدگاهی بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.